درد

چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي لبهاي خود همواره بستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
*******************************************************
|
حقیقت | |
|
دوست داشتن از عشق بر تر است ، عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سری نا بینایی.اما دوست داشتن پیوند خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از عشق غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زندبی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هر جایك روح ارتفاع دارد دروست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق، در هر رنگی و هر سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشكار، رابطه دارد. چنان كه شوپنهاور می گوید:”شما بیست سال بر سن معشوق تان بیفزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احساس تان مطالعه كنید.” اما دوست داشتن چنان در روح غرق است گیج و جذب زیبایی های روح كه زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند. عشق طوفانی و متلاطم است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقارو سر شار از نجابت. عشق با دروی و نزدیكی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامید ضعیف می شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می كشد.اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است. دنیایش دنیای دیگری است. عشق جوششی یك جانبه است و به معشوق نمی اندیشد كه كیست؟ یك خود جوشی ذاتی است برای همین همشه اشتباه می كند . اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می كند و از این رو است كه همیشه پس از آشنای پدید می آید. عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن” و ” اندیشیدن” نیست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می كند و با خود به قله ی بلند اشراق می برد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در “دوست” می بیند و می یابد. عشق یك بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق. عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا كردن . عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد . عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا از یقین است و شك ناپذیر. عشق اگر پای عاشق در میان نباشد، نیست. اما در دوست داشتن جز دوست داشتن سومی وجود ندارد . عشق به سرعت به كینه و انتقام بدل می شود و آن هنگامی است كه عاشق خود را در میانه نمی بیند، اما از دوست داشتن به آن سو راهی نیست . و هر گاه آن كه “دوست داشتن” را خوب می داند . خوب احساس می كند. خود را در میانه نمی بیند و به سرعت به سادگی، به قداكاری و ایثار ی شگفت و بزرگ و با شكوه تبدیل می شود | |



معبودا :