باز باران

http://i10.tinypic.com/30cul4h.gif

زیباست

http://sl.glitter-graphics.net/pub/167/167879sonlc95f88.gif

به تو از تو مینویسم .. به تو ای همیشه در یاد

 

اگه می دونستی چقدر دوستت دارم

هیچ وقت برای اومدنت

بارون رو بهونه نمی کردی

عشق یعنی مستی و دیوتگی  عشق یعنی با جهان بیگانگی

 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای نا امید

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدای

غائب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی ....

دیده رافایده آنست که دلبر بیند

معنی عشق ! من به خشنودی تو خشنودم.

ساده بايد بنويسم امشب
از تو و خاطره هايی که گذشت
تا که فردا همه آواز مرا لمس کنند
بايد از درد بگويم از همان لحظه ی سرد
که به خاموشی فانوس نگاه تو
مرا عادت داد
وفراموشی عشق چه عذابی دارد
من به خود ميگفتم :
تو همان قله سرشار غروری
که مرا
به چراغانی مهتاب وصدا خواهی برد
و چه انديشه من کودک بود
مثل امروز که هست لحظه سرد
تو بودی و سکوت و من و حس غريبی
که پر از خواهش بود
آه بی فايده بود
وتو شايد آن روز
که به اندازه ی تنهايی من عمگين بود
راه چشمان مرا گم کردی
ودر آن دشت خيال
دل من را که عريبانه شکست
تو به اندازه ی يک شاخه ی گل ميديدی
سعی کردم به نگاهت حرفی بزنم
تو نگاهت را می دزديدی
باز در لحظه ی خود می مردم
همه چيز بوی پايان می داد
به جز احساس پريشانی من
و غروری که نمی فهميدم
سخت تنها بودم
برف در پشت پريشانی من می باريد
و تو با چتر سکوت
مهربان می رفتی
آن زمان هم حتی
تو وآن واژه هيچ
و نگاهی که پر از سادگی پنهان بود
بهترين حادثه من بوديد
خوب من !
معنی عشق ! من به خشنودی تو خشنودم.




سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانند
به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز رويم راز پنهانی چو می‌بينند می‌خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

به های های همی خون ز دیدگان ریزد

دلم میان دو زلفت نهان شد ای مه روی

ز بهر آن که ز چشمت همی بپرهیزد

نبینی آن که چو تو زلف را به شانه زنی

سر دو زلف تو در شانه می درآویزد؟!

دل من است که با شانه کارزار کند

در آن میان که از او باد، مشک می بیزد

همی بترسد کاو را برون برد ز میان

چو دید چشمت زو رستخیز برخیزد

از آن قبل همه شب مستمند تو بولیث

به های های همی خون ز دیدگان ریزد

وگر بخسبد یک چشم زخم وقت سحر

نسیم زلف تو آن خفته را برانگیزد

وگر ببیند غمازغمزه تو، دلم

هلاک جان بود ار جان از او بنگریزد

سر سجاده عشق

خال لبهای توام در کشش ساغر و می
ناله های آتشینم  قفس زار دل است

در نهانخانه عشرت چه کشم رنج وجود
کاروانی که به محمل ساربانش او است

چه توان گفت ز آن خط و ز آن مژگانش
مژه بر هم که نهد، خال دو چشمش جان است

تیغ ابروی توام وسوسه جان من است
سایه قد روانت، به سر و جان من است

جلوه ات بر غم هجران مرهمی گلگون است
که چه گلها ز برت درد حسادت ها است

چه توان گفت به مصاف خم ابروی تو جان
جان من درهوس زلف دوتایت، فان است

من به سر منزل مقصود روم با صد راز


باده ای هم که ز دستت عشوه جان من است

چه بگویم ز رخت من، که نگفتن عار است
مه و مهتاب به وصال خم زلفت تاب است

سر سجاده عشق
نفسی تازه کنم
از نفس راز و نیاز
و رها بُعد سجود
در میان نفسم
پی تکبیر نماز
پای آن راز و نیاز
محو آن عطر رکوع
و تکاپوی قنوت
پی تسبیح سجود
و کنارش ملکوت
همه در یکرنگی
غرق در وسوسه چشم تو رب
پای آن خلوت زیبای رُخت
پی تکبیره الاحرام نماز
غرق در راز و نیاز
همه سجده سوی تو
همه عالم کوی تو

پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت

پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت

 

و کاش پُر شوم از شور عاشقانه‌ی تو
سکوت تلخ مرا بشکند ترانه‌ی تو
کبوترم بنشین، خسته شد پَر و بالت
حریر دامن سبز من آشیانه‌ی تو
ببار تا که بنوشم صدای سبزت را
بخوان گرفته دلم باز هم بهانه‌ی تو
کدام چشمه بگو، می‌رسد به چشمانت؟
بگو که از کِه بپرسم نشان خانه‌ی تو؟
دلِ گرفته‌ام، امشب عجیب توفانی است
پُرم زِ هق‌هق باران، کجاست شانه‌ی تو؟

زندگي پر بود از فرياد من

من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فرياد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
 من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من 
 

من از آن روز که در بند توام آزادم

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم

عشق یعنی

توهمان چشمه زيباوزلالم بودی

 

توگل سرسبدباغ خيالم بودی


درنهانخانه دل،تازه نهالم بودی


درکويری که عطش سوخته بود احساسم


توهمان چشمه زيباوزلالم بودی


درشب غربت ودر درظلمت تنهايی من


بدر من بودی وهم ماه هلالم بودی


بي تودرهيچ کجا ديده نياسود دمی


شادی ام بودی و اندوه وملالم بودی


با توپروانه خوشرنگ گلستان بودم


همه جا،در همه حالی پر وبالم بودی


بودی وبودنم ازبودن تو بود،ولی


رفتی انگار که اميد محالم بودی

درد...

 

تنهايي من شكل سقوط آزاد است از بلنداي فكر ...

تنهايي من مثل غربت است در شهر خودم ...

تنهايي من شكل بيدار بودن ابديست ...

شكل جهنمي شدن از ديد بهشتي ها...

شكل دست و پا زدن در مرداب خرافات ...

آه وطن ... وطن بد شانس من ...

من دستانم خاليست براي تو ...

خالي از پاك كردن اعتقاد هاي نادرست درون تو ...

مرا ببخش اگر قدر خورشيدت را ندانستم ...

مرا ببخش اگر شير طلايي اهلي تو را وحشي مي پنداشتم ...

مرا ببخش اگر شمشير مقدست را به ويرانه ها پرتاب كردم ...

من اما حالا تنها ، غريب ، جهنمي ، بيهوده و نابخشوده ام ...

          

بارالها

بارالها براي لحظه هايي که بي ياد تو سپري شد مارو ببخش
خدايا ما رو ببخش به خاطر قول هايي که به تو داديم و به آنها عمل نکرديم 
پروردگارا ...تو را سوگند ميدهم به تمام قطرات باراني که از آسمان نثار زمين ميکني و همچنين تمام قطره هايي که منتظر رهسپار شدن به زمين هستند ما رو ببخش

 

http://i8.tinypic.com/4kbubyd.jpg

نمی خواهم جدا از تو بمیرم

alijon.blogsky

تو دریایی و من موجی اسیرم

که می خواهم در آغوشت بمیرم

بیا دریای من آغوش بر کش

نمی خواهم جدا از تو بمیرم

اگه این بار بیای دیگه نمی زارم که بری ...

alijon.blogsky

می خوام برات دردودل کنم

 بگم چقدر نبودنت سخته برام ...

 

بگم ز دوریت یخ زده قلبم ، پرپر شده دلم برات

 

بگم چقدر سخت می گذره غروب های بدون تو

 

بگم تمام وجودم پر شده از عطر تنت ....

 

وقتی که نیستی پیش من کم

 

 می یارم عطر تورو !!!

 

بگم چقدر دوست دارم ...

ولی افسوس ، تو که باور نداری

 

وقتی که نیستی دیوارهای خونه

 مثه میله های زندون می مونه

 

دلم می خواد پر بکشم به سوی تو ...

 ولی برام بال و پری نمونده چی

 

 جوری برسم به تو ؟؟؟

 

تو که میری ز پیشم نمی دونی به چه حال و روزم ...

 

 نمی دونی که بی تو  چقدر زار و پریشونم

 

بیا برگرد کنارم نیاز دارم به تو من نمی تونم بی تو بمونم

 

بیا برگرد کنارم

 

بیا که دلم خون شده بی تو 

نمی تونه بمونه تو این خونه

 

دیگه چشمام اشکی نداره

که بباره دو چشمم خشک شد

 

 ز دوریت ستاره

 

بیا تا دوباره با تو بشم همسفر خوبی ...

 

ببینم توی چشمانت موج مهربونی 

 

اگه این بار بیای دیگه نمی زارم که بری ...

 

 حتی شده به قمیت جونم نمی زارم که بری ...

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

alijon.com

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه

وقت از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام

اسم تو برای من قشنگترین آهنگه

بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم

با تو اما میرسم به قله ی آوازم

اگه تا آخر این ترانه با من باشی

واسه تو سقفی از آهنگ و صدا میسازم

با یک چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نذار از نفس بیفتم تویی تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

توای که عشقمو از نگاه من میخونی

توای که تو تپش ترانه هام پنهونی

توای که هم نفس همیشه ی آوازی

توای که آخر قصه ی منو میدونی

اگه کوچه ی صدام یک کوچه ی باریکه

اگه خونم بی چراغه چشم تو تاریکه

میدونم آخر قصه میرسی به داد من

 لحظه ی یکی شدن تو آینه ها نزدیکه...

 

من عاشق تو شدم و تو نفهمیدی......!

alijon.blogsky

من عاشق تو شدم و تو نفهمیدی......!

و باز هم عاشق تو شدم.......باز هم نفهمیدی.....!

دیوانه ات شدم........سر گشته ات شدم......ولی باز هم نفهمیدی.....!

برایت تب کردم.......بیمار شدم...... ولی باز هم نفهمیدی..........!

بی تو با تو بودم و با تو با هیچ کس....... ولی باز هم نفهمیدی....!

سرشکم را به پایت ریختم و از برایت گریستم..... ولی باز هم نفهمیدی....!

نگاهم را به تو دوختم .......به دو چشمت....!

و تو در چشمانم نگریستی...

ولی نخواستی......نفهمیدی......!

با چشمانم عاشقی را به التماس کشیدم....ولی باز هم

نخواستی......نفهمیدی.....!

صبر کردم........منتظر ماندم....... ولی باز هم نفهمیدی........!

شبهایم تنها تو را صدا کردم......فریاد زدم......ولی هیچ نشنیدی......!

گریستم و ماندم.......ماندم و نگریستم..........ولی نفهمیدی.........!

عشق را اسیر کردم.....برایت به صلیبش کشیدم.... باز هم نفهمیدی......!

ماندم.........!

ماندم و دیدم ........!

صبر کردم و پیر شدم..........!

و عاشقت ماندم............!

ولی باز هم نفهمیدی..........!

میرم ومیمیرم وباز هم نخواهی فهمید.......!

.......میرم تا بمیرم شاید باورم کنی.......