دستم را بگیر به تو احتیاج دارم

        

دست ها حرف های خاص خودشان را می زنند، حرف هایی را که زبان بلد نیست،

نگاه بلد نیست، لبها بلد نیستند، قلم ها بلد نیستند، شعرها بلد نیستند، موسیقی

 

ها بلد نیستند، خیال هم بلد نیست. حرف های دست ها حرف های دیگری است،

 

بعضی حرف ها را فقط دست ها به هم می گویند، فقط دست ها، فقط دست ها،

 

فقط دست ها... در یک لحظه خاصی که گفتن نمی آید، نمی توان بیان کرد که چگونه

 

لحظه ای است، نمی توان پیش بینی کرد که کی فرا می رسد، اما هر وقت آن لحظه

 

خاص مرموز پرهیجان و محرم فرا رسید دست ها خودشان می فهمند. ناگهان، بی

 

هیچ مقدمه ای، بی هیچ تصمیمی، اراده ای به سراغ هم می آیند و انگشت ها در

 

آغوش هم می خزند و با هم گفتگو می کنند، با هم حرف می زنند، خیلی روشن،

 

خیلی ظریف، خیلی نرم، خیلی خوب... چه حرف هائی! چه حرف ها! گفتگوی شان

 

زمزمه خاموشی است که در فضا منتشر نمی شود، به بیرون سرایت نمی کند. اصلا

 

دست ها احتیاجی ندارند که حرف هاشان را توی کوزه ی کلمات بریزند و به وسیله

 

ی این ظرف های صدادار بیگانه آلوده و مستعمل حمل کنند، دست ها سر پیش هم

 

می آورند مثل دو قمری، دو کبوتر، سر در پر هم می برند و با هم نجوا می کنند

 

چنانکه هوا نمی فهمد، فضا نمی شنود، کلمات خبر نمی شوند، گوش به کار نمی

 

آید، این همه واسطه و وسیله در کار نیست، سر پیش هم می آورند، سر در سینه

 

ی هم فرو می برند و پنهان از همه ی دنیا، دور از چشم زبان و گوش و فضا و هوا و

 

این و آن با هم حرف می زنند، زمزمه ی عاشقانه می کنند، گفتگو می کنند، درد دل

 

می کنند، گله می کنند، با هم عشق می ورزند، با هم از سخن می گویند، با هم از

 

آشنائی، از دوستی و از خویشاوندی می گویند، با هم سوگند می خورند، با هم

 

پیمان می بندند، چه قشنگ پیمان می بندند! چه قشنگ!

http://i19.tinypic.com/2emzhwj.jpg

 

تقدیم  به ......



 

عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست

 



عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست


تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست


عاشقی مقدورهر عیاش نیست


غم کشیدن صنعت نقاش نیست


 



                هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بهونه نباش.

   گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند

من از خدا خواستم،

من از خدا خواستم،
نغمه های عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نکنی و
ببینی که سایه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداری تنهایی.
ولی اکنون تو رفته ای ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من این
است که من شاهد رفتن تو هستم

بخوانید