...
بانو دلَکَم به عشق عادت کرده
یعنی ز نبودنت شکایت کرده
هر چند که بی اجازه عاشق گشته
بانو تو ببخش او جسارت کرده
بانو دلَکَم به عشق عادت کرده
یعنی ز نبودنت شکایت کرده
هر چند که بی اجازه عاشق گشته
بانو تو ببخش او جسارت کرده
امسال چو پار عاشقت می مانم
پاییز و بهار عاشقت می مانم
هر چند که تو عروسِ غیری شده ای
این هم به کنار عاشقت می مانم!

هرکسی عاشق شود کارش به عصیان می کشد
عشـق آدمهـای ترسـو را به میـدان می کشـد
گـرچـه از تقـدیـر آدم ها کسـی آگـاه نیست
رنج فال قهوه را عمـری ست فنجان می کشد
سیب را حوا به آدم داد و شیطان شد رجیم !!
آه از این دردی که یک عمر است شیطان می کشد
آسـمان نازا که باشـد رود می خشـکد ولی
رنج این خشـکیدگی را آسـیابان می کـشد
کی خدا در خاطرات خلقتش خطی سـیاه
عـاقبت با بغـض دور نام انسـان می کـشد ؟؟
نه ! خدا تا لحظه ی مرگ از بشر مأیوس نیست
انتهای هـرزگی گاهـی به ایمان می کشد
خوب می دانم چـرا با مـن مدارا می کنی
جور جهل بره را همواره چوپان می کشد
برده داران خوب می دانند کار خویش را
برده وقتی سیر شد کارش به طغیان می کشد
مــن از آن دیوانه هــای زود باور نیســتم
ساده لوحی بر جنونم خط بطلان می کشد
شــعرهـایم کودکانم بوده اند و سالـهـاست
گرگ مادر توله هایش را به دندان می کشد
مـن شـبی تاریکـم و مـاه تمـامم نیسـتی
ماه اگر کامل شود کارش به نقصان می کشد
می رسـی از سـمت دریاهای دور انگـار باد
رشـته های گیسـویت را تا بیـابان می کشد
یا کـه بر تخـت روان ابرهــا بانـوی مـــاه
ناخنـش را از فـراز کـوه سوهـان می کـشد
گاه اما اشـک می ریزی و دسـتان خــدا
شانه ای از ابر بر گیسوی باران می کشد
بـادها دستــان خورشـیدند وقتی ابـر را
چون لحافی کهنه تا زیر گریبان می کشد
من در آغوش تو فهمیدم که بعد از سالها
کار هر دیوانه ای روزی به زندان می کشد

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره منم همون ديوونه هميشگي
اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه فسمت
چشم به راه تو مي مونم با دلي پر از صداقت

| افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن | مقدمش يا رب مبارک باد بر سرو و سمن | |
| خوش به جای خويشتن بود اين نشست خسروی | تا نشيند هر کسی اکنون به جای خويشتن | |
| خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت | کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن | |
| تا ابد معمور باد اين خانه کز خاک درش | هر نفس با بوی رحمان میوزد باد يمن | |
| شوکت پور پشنگ و تيغ عالمگير او | در همه شهنامهها شد داستان انجمن | |
| خنگ چوگانی چرخت رام شد در زير زين | شهسوارا چون به ميدان آمدی گويی بزن | |
| جويبار ملک را آب روان شمشير توست | تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بکن | |
| بعد از اين نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت | خيزد از صحرای ايذج نافه مشک ختن | |
| گوشه گيران انتظار جلوه خوش میکنند | برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن | |
| مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش | ساقيا می ده به قول مستشار متمن | |
| ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار | تا از آن جام زرافشان جرعهای بخشد به من |
محبوبـــــــــم رو در پناهت حفظ کن

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
فتح معراج غزل کافی نیست باتو از اوج غزل خواهم گفت
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
منم و چند تا قناری با یه زندگی ساده
یه
درخت بید و سایه ش همینم واسم زیاده
همینم واسم زیاده
منم و یه
آشیونه که فقط اسمش یه خونه
یه نهال گل نداده همینم واسم زیاده
همینم
واسم زیاده
شده قلبم همین خونه با فضای عاشقونه
این فقط عشقه که
هر روز به رگام خون می رسونه
منم و یه گلدون گل روی طاقچه اتاقم
شده
این گلدون کوچک وسعت تمام باغم
نه گله از بیش و از کم نه گله از دل
پرغم
دوست دارم همینی که هست با تمام اشتیاقم
با تمام اشتیاقم
منم
و چند تا قناری با یه زندگی ساده
یه درخت بید و سایه ش همینم واسم
زیاده
همینم واسم زیاده
منم و یه آشیونه که فقط اسمش یه خونه
یه
نهال گل نداده همینم واسم زیاده
همینم واسم زیاده
خداوندا ! الها ! مهربانا
جان و روح وروان ما در ید قدرت توست !
دلدار من رو از خطرات محفوظ بدار !
تو میدونی که اون از جان گذشته و فداکاره !به حرمت احترامی که
برای بنده هات قائله ، توهم حافظ تن و جان و روح و روانش
باش !
خدایا میدونی که چشم انتظارشم
میدونی که شایسته همه محبتای دنیاست !
دوستش دارم همونطوری که تو دوستش داری !
نه مثل تو !مثل خودم
سلامتی و آرامش و آسایشش رو ازت خواستارم
قربونت برم مهربون خدا ! دلنگرانشم گزندی بهش نرسه !
این آزمایش برای اون سخت نیست
ولی میدونی که برای من سخته ....خیلی سخت ....
خوندم که با این ذکر پاسخگوی مستقیم و بی واسطه بنده هات میشی ،
پس باهاش صدات میزنم
یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین
یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین
یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین
یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین
یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین
یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین
یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین...............یا ارحم الراحمین
حاجات همه حاجت مندان رو به عافیت براورده ساز
سلامتی و عاقبت بخیری رو به همه بندهات عنایت فرما
مهربان خدایم به حق محبوبه ات،
هرآنچه به بندگان خوبت عنایت کرده ای
به محبوب من نیز عنایت کن و
سلامت و سرافراز او را از سفر بازگردان
به تو سپردم امانت دار من....
آمین یا ارحم الراحمین
نیلوفرانه دوستت میدارم
ای آنکه حتی دشنه اش را عاشقم
چون دوستت می دارم
حتی آفتاب هم که بر پوستت بگذرد من می سوزم
پاییز از حوالی حوصلهات که بگذرد من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور میکند عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت جفت می شوند غریب میمانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو من سبز میمانم که نیلوفرانه دوستت می دارم
نه ماننده مردمانی که دوست داشتن را به عادتی که ارث بردهاند با طعم غریزه نشخوار می کنند
من درست مثل خودم هنوز و همیشه دوستت می دارم
....و معشوقت را درهم می کوبد
معشوقت ، هر کس که باشد
و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی ازاینجا و آنجا
ناامیدی از این کس و آن کس
ناامیدی از این چیز و آن چیز
تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست
و برآنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده ای
اما خوب که نگاه کنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است
خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛
قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا به تو ارزانی اش کند
فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر
راستی :
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد.....
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تورا آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من
زیر بارانهای اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در دل آتش نشستن
کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن ، کار آسانی نبود
با غروری هم
قد و بالای بامِ آسمان ،
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به
جرم عاشقی ،
زیرِ سنگینی بارِ غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به
دست
در به دست آوردنت
بردباری ها شده
بی قراری ها شده ، شب زنده داری هاشده
در به دست
آوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگار ، سازگاری ها شده
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تورا آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست

بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم
تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم
شعله انفس و آتشزنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است
جام مي نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرين مرتبه مستشدن اخلاق است
بيش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم
لب ساقي به دعاگويي من مشتاق است
بعد يك عمر قناعت دگر آموختهام
عشق گنجي است كه افزونياش از انفاق است
باد، مشتي ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمي سوزاندن اين اوراق است.
دست مرا خواند و گريه كرد به حالم
روز ازل هم گريست آن ملك مست
نامه تقدير را كه بست به بالم
مثل اناري كه از درخت بيفتد
در هيجان رسيدن به كمالم
هر رگ من رد يك ترك به تنم شد
منتظر يك اشاره است سفالم
بيشه شيران شرزه بود دو چشمش
كاش به سويش نرفته بود غزالم
هر كه جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از كه بنالم

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
دانم و دانی که جانم عاقبت از آن توست
پس نزن آتش به جانم چون که جانم جان توست
گر زنی آتش به جانم من بسوزم در رهت
پس از آن هر ذره خاکسترم خواهان توست
عشق یعنی گم شدن پیدا شدن ،
عشق یعنی غرق در رویا شدن ،
عشق یعنی حسرت دیداراو
عشق یعنی من شوم بیمار او