چرا غمگینی

بهار آرزوهایم چرا اینگونه غمگینی؟             

 تو از باده گساری ها مگر بی پرده می بینی؟

 نگاه عاشق من را میان آن همه مستی              

میان ساقی و می ها چه بی پروا تو می بینی

 من و ساقی می و مستی                                       

 تو و دریا شب و هستی 

تو از بحر عمیق دل ربودن ها                       

 من از صحرای سوزان سپردن ها 

تو فریاد سکوت عاشقی تنها                        

 صبوحی دل فروشی را تو می بینی 

تو از نور و قمر, مهتاب                            

 من از مرداب و تنهایی 

تو از چشمان بیمار و دل بیتاب و رنجورم               

غم نابودی من را چه آسان وار می بینی 

بهار آرزوهایم چرا اینگونه غمگینی؟              

 تو آن مهتاب نقره آفام دلا آشفته می بینی 

دیار عاشقان با تو چه آسان زود می خندد          

 غما همراه تنهایی چه آسان رخت می بندد

 تو از دریای احساسی , من آن ماهی تنها یار      

 تو از دریاچه هستی...دل آبی و شاهانه زآغوشم تو می بینی 

لبان زرد و لعل افشان چشمانی غرق در ابهام   

  سکوتی همره خوبان عزیزا رشک می بینی!

تو از خلد برین هستی                                    

من از آتش شب و ابلیس

 تو از نور سپید سجده و الله                            

مرا با عشق می بینی

 تو ایمان منی آری                                       

  همان ایمان رستاخیز

 همان ایمان به شب های فرحناکه                   

  غریبی عشق ورزی شب نوازی 

بهار آرزوهایم چرا اینگونه غمگینی؟        

 سراغ همرهی بی باک

  مرا از پشت دریا ها ستایش وار می بینی....

پذیرفتم ...

من پذيرفتم شكست خويش را

پند هاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم كه عشق افسانه است

هر كه عاشق مي شود ديوانه است

ميروم از رفتن من شاد باش

از عذاب ديدنم آزاد باش

گر چه تو تنها تر از من مي شوي

آرزو دارم تو هم عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي اين لحظه هاي سرد را

شاعر


غم که می‌آید در و دیوار ، شاعر می‌شود

در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود



می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط‌کش و نقاله و پرگار ، شاعر می‌شود



تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی ؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود



تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود



باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت ؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود !



گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را
بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

ای دیر بدست آمده

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگدلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو بر آسود برفتی
ناگشته من از بند تو آزاد بجستی
نا کرده مرا وصل تو خشنود برفتی
آهنگ به جان من دلسوخته کردی
چون در دل من عشق بیفزود برفتی

میرسد روزی

می رسد روزی كه فریاد وفا را سر كنی
می رسد روزی كه احساس مرا باور كنی
می رسد روزی كه نادم باشی از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كنی
می رسد روزی كه تنها ماند از من یادگار
نامه هایی را كه با دریای اشكت تر می كنی
می رسد روزی كه تنها در مسیر بی كسی
بوته های وحشی گل را ز غم پر پر كنی
می رسد روزی كه صبرت سر شود در پای من
آن زمان احساس امروز مرا باور كنی

چندیست ...

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم 

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ،

صد بار تضمین میکنم...

:(

به نیکی می‌بری نامم ولی چندان بدی با من
که گم می‌خواهی از روی زمین نام و نشانم را

هشدار...


من كه به یك بوسه شود مهر دهانم مگذار

                                                                   عالمی را ز جفای تو خبر دار كنم

بارانی

با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آني ام
آمده ام آن لحظه ي توفاني اشم
دلخوش گرماي كسي نيستم
آماده ام تا تر بسوزاني ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته ز دريا شدم
تا كه بگيري و بميراني ام
خوبترين حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي داني ام
حرف بزن ابر مرا باز كن
ديرزماني است كه باراني ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ي يك صحبت طولاني ام

غروب ..

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

یا من ناصبور را سوی خود از وفا طلب

یا تو که پاکدامنی صبر من از خدا طلب

بیماری اندر این ره ...

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی
در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی

شاکرم

قطعا امروز به بعد من با ساعات پیشم متفاوت است

که دیشب گفتم ، زبانم الکن بود و آداب دان نبودم

اما یقین دارم شنیدی و ........

                                    شاکرم مهربانم

                         به لحاظ مرحمتت به توانایی گفتن

خداوندا...


خدایا
به من زیستنی عطا کن،
که در لحظه ی مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذاشته است،
حسرت نخورم.
ومردنی عطاکن،
که بر بیهودگی اش،سوگوار نباشم
بگذار تا آنان را من،خود انتخاب کنم،
اما آنچنان که تو دوست داری.
"چگونه زیستن"را تو به من بیاموز،
"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت.

جان فدای تو




جان فدای تو که هم جانی و هم جانانی
هر که شد خاک درت رَست ز سرگردانی

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
رسد ز دولت وصل تو کار من به حصول
کجا روم؟ چه کنم؟ حال دل که را گویم
که گشته‏ام ز غم و جور روزگار ملول

خدایا ...

خدا یا !!!

تو بگو چه کنم ؟؟!!! تو دست من و بگیر !

خدایا ! سرگشتگی سخته !

به خودت قسم ، دریابم !!

به این شب زیبا و نورایت

به محبوبه ات !! دستم گیر

نشد ...

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

کیستم .....

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم