می سوزم برایت
من می خوام با يک نگاهت باز دوباره جون بگيرم
جون بگيرم ولــــی هر بــار واسه عشق تــو بميرم

صورتت را بچسبان به گونه ام نفسهایت را با اشتیاق
می بلعم نگاهم به چشمانت است اشاره کن .. سر تا پا
می سوزم برایت
من می خوام با يک نگاهت باز دوباره جون بگيرم
جون بگيرم ولــــی هر بــار واسه عشق تــو بميرم

صورتت را بچسبان به گونه ام نفسهایت را با اشتیاق
می بلعم نگاهم به چشمانت است اشاره کن .. سر تا پا
می سوزم برایت

تو بمان...
توهمان پاک ترین آرزوی من... تو همان زیباترین رویای من... چشمان تو اوج
پرواز من، تو بمان با من که چشمانم خسته است تنها تو بمان که دلم
افسرده است...
تو تنها مرهم دردهای من،بمان با من که من محتاج تو ام... تو تنها رفیق
دلتنگی های من،همدم روزهای گریه ام بمان با من که دست های من
خسته است. باز من را بخوان با من که من صدایم در این سکوت شکسته
است.باز غم هایت را بگو با من که من دلم تنگ است،تنگ ِ چشمان خسته
ات....
تو تنها هم درد روزهای خستگی ام، خود را بخوان با من شاید صدای قصه
غصه هایت این بغض را بشکند و تو را از نو نویسد... تو که خسته ای از
هرچه که گذشت تویی که خسته ای از هر چه که هست، این قصه را باز
بخوان با من شاید قصه ی دیگری نوشتیم،دستانت را در دستانم بگذار شاید
با هم به جایی برسیم، جایی که شبش پر نور است ،همان جایی که واژه
درد در آن معنا ندارد دستانت را در دستانم بگذار شاید با هم بتوانیم...
بتوانیم که بگذریم از همه درد هایمان، ارزش لبخند ها و حتی نفس های
یکدیگر را بدانیم...تو بمان تنها تو بمان با من تا همه درد ها و غصه های
خویش را به لبخند یکدیگر بفروشیم...

صفایی بود دیشب باخیالت خلوت مارا
ولی من بازپنهانی تو راهم آرزو کردم
منم سرگشته ی حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست
دلی دارم در آتش خانه کردن
میانه شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت
دلم را ز غم ویرانه کرده
ز هجرت روز و شب فریاد دارم
ز بیدادت دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینه ی خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم

تو شدی راز شکفتن
من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه
ای تماشای تو یک حس لطیف
قلب من تقدیم چشمان تو شد
بهترین تسکین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد

مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندي
كه هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندي
زبس به هجرتوخو كرده ام قسم به وصالت
كه يك دقيقه غمت را به عالمي نفروشم
خشم وكين،جوروستم،لطف وعطا،مهرووفا
به خدا گر ز تو باشد همه نيكواست مرا
روز وشب مهر تو ميورزم و اين راز نهان
كس ندانست به غير از تو خدا ميداند
سوگند خورد و چشم ترش را گواه كرد
كزآ ن دوگونه جز لب من بوسه برنداشت
به خاك كعبه كويت،به حق حلقه مويت
كه ممكن نيست كزروي توهرگزروي برتابم
به مهر تو اي ماه زيبا قسم
به مهر تو اي مهر رخشا قسم
به آهي كه از سينة سوخته
كشد شعله تا عرش اعلا قسم
به گم كرده راهي كه از كاروان
جدا مـــانده افتاده از پا قسم
به جان هاي از عاشقي بي قرار
به دلهـــاي عشّاق شيدا قسم
به آن ناله هائي كه پر ميكشند
به سوي خدا نيمه شبها قسم
به آن آتشين پرتو ايزدي
كه تــابيد بر طور سينا قسم
اگر ميشناسي خداوند را
به ذات خداوند يكتا قسم
كه عشقت ز دل رفتني نيست
نيست به پروردگار توانا قسم
سوگند به موي تو كه از كوي تو رفتم
از كوي تو آشفته تر از موي تو رفتم
به ابروان تو سوگند مي خورد جانم
كه دل در آتش سوزنده است زتاب رخت
قسم به جان توخوردن طريق عزّت نيست
به خاك پاي توكانهم عظيم سوگند است
سوگند بدان عهد كه با زلف تو بستم
جز بر سر زلفت به كسي دل نسپارم
گرچهميدانم قسمخوردن بهجانت خوب نيست
هم به جان توكه يادم نيست سوگنددگر
از خود مران مرا كه قسم ميخورم هنوز
جز با دو چشم مست تو عهدي نبستهام
به خاك پاي عزيزان كه از محبّت يار
دل از محبّت دنيا و آخرت كندم
دل دانه گمان كرد و ندانست كه دام است
دستي كه گاه خنده بر آن خال ميبري
اي شـوخ سنـگـــدل دلم از حال ميبري
لب شيرين تو هم قوت بود هم يــاقوت
خـــــال گيراي تـــو هم دام بود هم دانه
زان خال عنبرين نتوان سرسري گذشت
هـر نقطه زين صحيفه محل تـــامّل است
بر صفحة عذار تو از نقطه هاي خــــال
كرده است كلك صنع نشان بوسه گاه را
زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا
آه از آن روز كه اين هر سه دهد دست بهم
اختر برج سعادت مركز پرگار حسن
تخم آه آتشين يا خال عنبر پوست اين
گوشه گيران زود در دلها تصرّف ميكنند
بيشتر دل ميبرد خالي كه در كنج لب است
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد
كه تا ز خال تو خاكم شود عبير آميز
ور چنين زير خم زلف نهد دانه خال
اي بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد
فريب خال لبش خوردم و ندانستم
كه دام كرده نهان در قفاي دانة خويش
شدگوشه نشين خال تو در كنج لب آري
كار همه دل سوختگان گوشه نشيني است
خال در گوشة ابروي تو چون سوختگان
بر نياز آمده در گوشة محراب همي
اختر بيطالع من در بساط آسمان
خال موزون است بررخسار زشت افتاده است
هـر كجـا پـا بنهى حسـن وى آنجـا پيداست
هـر كجـا سـر بنهى, سجـده گه آن زيباست
گـر سـوز عشق در دل مـا رخنه گـر نبود
سلطـان عشق را به سـوى مـا نظر نبود
جان در هواى ديدن دلدار داده ام
بـايـد چه عذر خـواست متـاع دگـر نبود
آن سـر كه در وصـال رخ او به باد رفت
گـر مـانـده بـود در نظر يـار, سـر نبود


درد خواهم, دوا نمى خواهم
غصه خواهم, نوا نمى خواهم
عاشقم عاشقم مريض توام
زين مرض من شفا نمى خواهم
همه آفاق روشن از رخ تو است
ظاهرى جاى پا نمى خواهم
روى مگشـاى بـر ايـن پيـر ز پـا افتاده
تا دم مرگ بجان عاشق ديدار توام
در هواي دام زلفش، بال بر هم مي زنم
من كه عمري در قفس پرورده ام پرواز را
بدان نيت كه يابم، فرصت يك سجده بر خاكش
هزاران بوسه بر لب نذر دارم آستانش را
از آن كنج لب شيرين، غريبي، بوسه مي خواهد
چه مي گويي جوابش، منع نتوان كرد سائل را
رميدن هاي عاشق، در حقيقت دام معشوق است
به وحشت، الفت ديگر بود جادونگاهان، را
بستم ز چار گوشه عالم، نگاه را
تا ديدم اين دو گوشه چشم سياه را
دل به زلفش مي كشد آشفته ساماني مرا
مي كند تكليف هندستان پريشاني مرا
رتبه ليلي چو دادش حسن، دانستم كه عشقش
همچو مجنون مي كند آخر بياباني مرا
آرزوي وصل پيش و، بيم هجران در قفا
از دو جانب مي كند، عشقت نگهباني مرا
معشوق اگر نجيب بود، حسن شرط نيست
رنگ شكسته، كم نكند قدر آفتاب
از جنبش ابروي تو خورشيد هراسد
جايي كه تو شمشيركشي، جاي سپر نيست
بستر گرمي تنم را، همچو شمشير تو، نيست
بالش نرمي دلم را، چون پر تير تو، نيست
عشق مي داند كه عاشق را به ناكامي، خوش است
ور نه در كام دل ما هيچ تقصير تو نيست
عشق، بي تدبيري ما را رواجي داده است
دم مزن اي عقل ناقص! وقت تدبير تو نيست
بيستون برداشتن، موقوف زور ديگر است
بازوي عشق ار نباشد، جوهري در تيشه نيست
دیــدنـت آغــاز ویرانـیســت می دانی چرا ؟
ابـتـدای یک پریشـانیست می دانی چرا ؟
من شـکســتم بی صدا در خشکسال عاطفه
دل شکستن کار آسانیـست می دانی چرا ؟
لحظه لحظه خاطراتم را به پایـت می دهم
دم به دم جان دادن عرفانیست می دانی چرا ؟
چشــمهـــای آبی ام از رفتـنـت بارانـیسـت
آسمان عشق طوفانـیسـت می دانی چرا ؟
انتــظار دیـدنـت هــر لحظه با من می تپد
شعر من یک شعر بارانیست می دانی چرا ؟



امشب از دیدن روی تو به خواب
آنچنان مست شدم
که ز سر خوابم رفت
که به دل عشقت زیست
چه نشاطی در خواب
چه زلالی در یاد
پیش از این روی تو را همچو گلی
در بر خاطره ام می چیدم
هر روز، هر لحظه
من تو را می دیدم
لیک اکنون که به خوابم بودی
من تو را همچو گلی بوییدم
آنچنان از سر آن عطر تو من مست شدم
که ز سر خوابم رفت
که به دل عشقت زیست
چه نشاطی در خواب
چه زلالی در یاد. . .


امشب از بی خبری مست شدم
مست تر از هر چه خراب هست شدم
می زدم در دل خود آهنگی
ناگهان بی سر و بی دست شدم
تا که کردم نظری سوی گناه
همردیف گنه آلودگان پست شدم
میشدم بی رمق از جام تهی
تا که من وارد بن بست شدم
بر سرم می زدم از غصه و غم
که چرا ، بی خبران مست شدم؟
ساقیا پر کن پیاله از هوس
مرا امشب به بی عاری اشارت کن.
من خالی هوای عاشقی در باورم نیست
دگرباره بزن مطرب بزن از آتشم کم کن.
سپید رنگم تضادش با سیاهیست
نمایان کن نقشم را، مرا آبی، رنگم کن.
تو ای خوبم چه می گویی که حجت بر مرادت نیست
طلب کن از خدا مطلب ز نالیدن دگر کم کن.
من کیستم؟
گاهی به وسعت آسمان نیلی، بزرگم
و گاهی به اندازه دل ماهی قرمز، کوچک
گاهی مرا در دست یخ زده ی کودکی فقیر می یابی
و گاهی در نگاه مادری نگران
گاه آبی رنگم و گاه سفید رنگ
آدمی نام عشق را بر من برگزید
نام من عشق است

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
زهی حسن و زهی عشق و زهی نور و زهی نار
زهی خط و زهی زلف و زهی مور و زهی مار
به نزدیک من از شق زهی شور و زهی شر
به درگاه تو از حسن زهی کار و زهی بار
به بالا و کمرگاه به زلفین و به مژگان
زهی تیر و زهی تار و زهی قیر و زهی قار
یکی گلبنی از روح گلت عقل و گلت عشق
زهی بیخ و زهی شاخ و زهی برگ و زهی بار
بهشت از تو و گردون حواس از تو و ارکان
زهی هشت و زهی هفت زهی پنج و زهی چار
برین فرق و برین دست برین روی و برین دل
زهی خاک و زهی باد زهی آب و زهی نار
میان خرد و روح دو زلفین و دو چشمت
زهی حل و زهی عقد زهی گیر و زهی دار
همه دل سوختگان را از سر زلف و زنخدانت
زهی جاه و زهی چاه زهی بند و زهی بار
به نزدیک سناییست ز عشق تو و غیرت
زهی نام و زهی ننگ زهی فخر و زهی عار
دارم سر خاک پایت ای دوست
آیم به در سرایت ای دوست
آنها که به حسن سرفرازند
نازند به خاکپایت ای دوست
چون رای تو هست کشتن من
راضی شده ام برایت ای دوست
خون نیز ترا مباح کردم
دیگر چکنم به جایت ای دوست
دانی نتوان کشید ازین بیش
بار ستم جفایت ای دوست