به کوی ميکده يارب سحر چه مشغله بود

 

به کوی ميکده يارب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشغله بود

حديث عشق که از حرف و صوت مستغنيست

به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قال و قيل مسئله بود

 

زیبایی عشق به رویاست

زیبایی عشق به رویاست به دیوانگی پس لمس کن لطافت عشق را!!!

 

عشق یعنی مستی و دیـــوانگی
عشق یعنی ز خــــود بیــگـــانگی

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 

ترش و شيرين ، به لبم بنشين ، عريانم کن

 

خاکم اي دوست تو با عاطفه انسانم کن

با دو بيت از غزل عشق پريشانم کن

چشم من در هوس ِ سرخ ِ انار تن توست

ترش و شيرين ، به لبم بنشين ، عريانم کن

اگر از چشم تو افتادم ؟! در دامانت

هر چه مي داني و هر چيز نمي دانم کن

تا به عشاق بياموزي سير ِ غم ِ عشق

من ِ تبعيدي را آيه ي قرآنم کن

ساعت ِ مرگم ، از آن منکر هر ثانيه ام

قدر تنهايي انکار مسلمانم کن

گر چه پايينم در چشمم بالا بنشين

تا به جادويي هم کيش پلنگانم کن

گـــاه گـاهی میـــشود حس میکـــنم دیوانه ام

گـــاه گاهی میـشود که میشوم دلتنـــگ تـــو

 

                     گـــاه گاهی میـــشود که دل زنـــد آهنگ تـــو

 

گـــاه گاهی میشود پر میکشم به سوی تـــو 

 

                    در مـــیان خـلــوت شــب بـا دلــم بــا یــاد تــو  

 

گاه گاهی میشود که حس عشقی تازه دارم 

 

                      در میــان اوج غــم هــم یــاد تــو در سینه دارم 

 

گـــاه گـاهی میـــشود حس میکـــنم دیوانه ام

 

                     آری امشب مســـتم و تنـــها در این میـخانه ام 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

یک شبي مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده ای
نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
این تووليلاي تو... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود


 من باشم و سحرها

 

بگذار تا بنالم زین درد بی نوایم         بیگانه ای چه دانی من دانم و خدایم

یارب بذات پاکت شب رامگیرازمن      من باشم و سحرها ذکر خدا خدایم

اي شراب مستيم با من بمان

زندگي بي تو ندارد لذتي بي تويعني زجريعني بندگي بي تو يعني ذلت وآوارگي بي تويعني خاري ودرماندگي بي تويعني ازدحام گريه ها بي تويعني مرگ از روي رضا بي تو يعني ماه من تنها شدن درميان گرگ ها رسوا شدن زندگي را باتومعنا ميكنم با توبودن را تمنا ميكنم با تويعني حرمت وآزادگي با تويعني اوج ها درزندگي با تويعني صاحب دنيا شدن با تويعني كاشف دلها شدن با تويعني بودن از روي رضا با تويعني دل بريدن از جفا با تويعني قصه هاي پاك وناب با تويعني شعرهاي پرجواب با تويعني ساكن دريا شدن با تويعني موندن وشيدا شدن با تو يعني خاري وذلت تمام با تويعني زندگي دريك كلام اي تمام هستيم با من بمان اي شراب مستيم با من بمان اي فروغ چشم هاي بي فروغ اي پري ذهن من با من بمان

 

شرابی تو شراب زندگی بخش

بدین افسونگری وحشی نگاهی
مزن بر چهره رنگ بی گناهی
شرابی تو شراب زندگی بخش
 شبی می نوشمت خواهی نخواهی

 

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
 رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
 ای افسوس
 سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خوابو بیدار است

 

اما.....

دل خسته ام از عالم
دل بسته ام به ساقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی

 

هي فلاني مي داني ؟


هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

 

اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی 

 تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون

گفتي كه اگر شود مي آيم اما



من منتظرت شدم ولي در نزدي

بر زخم دلم گل معطر نزدي

گفتي كه اگر شود مي آيم اما

مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي

 


دلم برایت تنگ شده

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...غصه هایت برای من  ...همه بغضها و اشكهایت برای من ...بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
 
دوستت دارم ...

 

كس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در كنج دلم عشق كسی خانه ندارد

كس جای در این منزل ویرانه ندارد

دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد

كس تاب نگهداری دیوانه ندارد
 

حسرت دیده

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

انچه از چشم تو

http://oskupnu.googlepages.com/Kash-mididam.jpg

عکسدونی axduoni.blogfa

تسکينش همه سوز و فناست.

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درمانش را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست.

خدا را شکر که من هنوز مي توانم به تو بگويم :

 http://www.jewell.tripod.com/sitebuildercontent/sitebuilderpictures/.pond/rose-flower-g2.jpg.w300h459.jpg

در قصه اي قديمي حکايت مي کنند که وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور،  مردم گناهان بسيار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقررفرمايد.
 
تنبيهي سخت تر از آتش و سيل وزلزله وقحطي و بيماري ، تنبيهي که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بي آنکه کسي ببيندش يا بر آن واقف شود.
 
پس خداوند دو کلمه ي)) دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنيده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.
 
ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زماني که مادري مي خواست عشقي بي غش تقديم فرزند کند،هنگامي که دو دلداده مي خواستند کلام آخر را بگويند و خود را يکباره به ديگري واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسايه ، دو دوست در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي کردند و مي خواستند که آن را نثار ديگري کنند ، زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامي که پاسخگوي همه ي اين نيازها بود ، از دهان کسي بيرون نمي آمد و تشنگي ها سيراب  نمي شد.
 
                                           و بعد...
 
کم کم سينه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بي تفاوتي جايگير شد. ديگرکسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند:
 
چه شد که ما به اين جا رسيديم، کدام نعمت از ميان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را بريد.
 
خداوند دلش بر اين قوم که مفلوک تر از همه ي اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات

(( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............
 
           خدا را شکر که من هنوز مي توانم به تو بگويم :


 
                           *دوستت دارم*

اتش دل  

http://www.hafizonlove.com/divan/06/images/294f.gif

http://habib935.persiangig.com/image/wq.gif

ای کاش محبت را بی هیچ چشمداشتی

http://fc05.deviantart.com/fs15/f/2007/069/7/d/M_a_R_o_s_e_M_o_r_t_e_by_inmemoryofher.jpg

ای کاش جمله زیبای دوستت دارم

بی هیچ غرضی بر زبان ها جاری بود!

ای کاش از گفتن دوستت دارم،

 از ترس سوءتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم،

ای کاش محبت را بی هیچ چشمداشتی

حتی چشم داشت محبت،

به او که دوستش داریم هدیه میدادیم

ای کاش،

 جمله دوستت دارم

 را به هوس آلوده نمیکردیم....

ای کاش...

دوست واقعی شانه‌هایش از گریه تو تر می‌شود.

http://i32.tinypic.com/w9jqew.jpg

*دوست معمولی هیچگاه نمی‌تواند گریه تو را ببیند.

دوست واقعی شانه‌هایش از گریه تو تر می‌شود.

*دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی‌داند.

دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی داشته باشد.

*دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می‌آورد.

دوست واقعی زودتر به کمک تو می‌آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می‌ماند.

*دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می‌شود.

دوست واقعی می‌پرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری.

*دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد.

دوست واقعی سعی در حل آن دارد.

*دوست معمولی مثل یک مهمان عمل می‌کند و منتظر می‌ماند تا از او پذیرایی شود.

دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی می‌کند.

*دوست معمولی می‌پندارد که دوستی شما بعد از یک بحث تمام می‌شود.

دوست واقعی می‌داند که بعد از یک بحث دوستی شما محکم‌تر می‌شود.