دوستت می‌دارم

 

هیچ‌کس مثل تو احساس مرا درک نکرد
و نفهمید که عشق
مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است
تو فقط دانستی
چون‌که نایاب ترین الماسی
دوستت می‌دارم
ای که احساس مرا می‌فهمی
ای که می‌دانی عشق
مثل یک مثنوی شورانگیز
پر زِ ابیات قشنگی‌ست
که هریک از آن
معنی ناب و لطیفی دارد
عشق آن تابلو زیباست که در آن پیداست
گذر سخت زمان دوری
گذر ساعت وصل
به یکی چشم زدن
روح مشتاق و ستایشگر دوست
لب خندان و رضامند نگار
ناز معشوق و نیاز عاشق
بارش گریه شوق
سرخی شرم حضور
پیچش موی بلند
دور انگشت نوازشگر یار
لذت بوسیدن
تپش تند نفس وقت وصال
همدلی همنفسی همکاری
روح ایثار وصبر
وقت ناهمواری
وهزاران تصویر
که تو در یاد آری
ای که در مرتبه و معنی عشق
قافله سالاری

----

 

دیوانه شد

حافظ ز چشمان قشنگ تو غزل ساخت
هر كس كه تو را ديد به  چشمان تو دل باخت
نقاش غزل تا كه به چشمان تو پرداخت
ديوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت

 

دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟

دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟
ابری که در بیابان، بر تشنه ای ببارد

ای بوی آشنایی، دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان، پیوند روح دارد

سودای عشق پختن، عقلم نمی پسندد
فرمان عقل بردن، عشقم نمی گذارد

باشد که خود به رحمت، یاد آورند ما را
ورنه کدام قاصد، پیغام ما گذارد؟

هم عارفان عاشق، دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد، یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو، از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم، بی او نمی گوارد

پایی که بر نیارد، روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد، یا دل نمی سپارد

مشغول عشق جانان، گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران، باید که سر نخارد

بی حاصلست یارا، اوقات زندگانی
الا دمی که یاری، با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند، سعدی به کنج خلوت؟
کز دست خوبرویان، بیرون شدن نیارد
 
 

...عمریست پشیمان ز.....

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم         

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم 

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیـــــــــش  

چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشــــــــــــی و فغانی        

من محرم راز دل طوفانی خویشم

 یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی      

عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم        

شرمنده جانان ز گرانجانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر    

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

خداحافظ طلوع من ...غروب من

....

...من به باغي باغباني مي‌کنم با چشم تر
کز درختش ديگران گل هاي رنگين مي‌برند

من به بزمي باده مي‌نوشم که مستانش مدام
مايه‌ي مستي از آن چشم خمارين مي‌برند

من بتي را قبله مي‌سازم که در دير و حرم
اسم او را ممن و ترسا به تمکين مي‌برند....

....

گرچه میدانم نمی آیی ولی هردم زشوق

                      سوی در می آیم و هرسو نگاهی میکنم

یا علی

از الف اول امام از بعد پيغمبر علي است
آمر امر الهي شاه دين‌پرور علي است

ب برادر با نبي بيرق فراز دين حق
بحر احسان باب لطف بي‌حد و بي‌مر علي است

ت تبارك تاج و طاها تخت و نصراله سپاه
تيغ‌آور خسرو مستغني از لشگر علي است

ث ثري مقدم ثريا متكا ثابت قدم
ثاني احمد به ذات كبريا مظهر علي است

ج جاه و قدرش ار خواهي به نزد ذوالجلال
جل شانه جز نبي از جمله بالاتر علي است

ح حدوثش با قدم مقرون حديثش حرف حق
حاكم حكم اللهي حيه در حيدر علي است

خ خداوند ظفر خيبر گشا مرحب شكار
خسرو ملك ولايت خلق را رهبر علي است

د داماد نبي دست خدا داراي دين
داعي ايجاد موجودات از داور علي است

ذ ذاتش ذوالجلال و ذالمنن وز ذوالفقار
ذلت افزا بر عدوي ملحد ابتر علي است

ر رفيع‌القدر و والا رتبه روح افزا سخن
رهنماي خلق عالم ساقي كوثر علي است

ز زبر دست و زكي و زاهد و زهد آفرين
زيب بخش مسجد و زينت ده منبر علي است

س سعيد و سيد و سرور سلوني انتساب
سر لا رطب و لا يا بس سر و سرور علي است

ش شفيع المذنبين شير خدا شاه نجف
شمع ايوان هدايت شافع محشر علي است

ص صديق و صبور و صالح و صاحب كرم
صبح صادق از درون شب پديدآور علي است

ض ضرغام شجاعت پيشه‌ي روشن ضمير
ضاربي كز ضربش المضروب لايخبر علي است

ط طبيب طبع‌دان مطلوب ارباب طلب
طاق نه كاخ مطبق طرح را لنگر علي است

ظ ظهير ملك و ملت ظاهر و باطن امام
ظل ممدود خداي خالق اكبر علي است

ع عين‌الله و علي جاه و علام الغيوب
عالم علم علي الاشيا ز خشك و تر علي است

غ غران شير يزدان غيرت الله المبين
غالب اندر غزوه‌ها بر خصم بد گوهر علي است

ف فصيح و فاضل و فخر عرب مير عجم
فارس ميدان مردي فاتح خيبر علي است

ق قلب عالم امكان قسيم خلد و نار
قاضي روز قيامت خواجه‌ي قنبر علي است

ك كنز علم ماكان و علوم مايكون
كاشف سر و علن از اكبر و اصغر علي است

ل لطفش شامل احوال كل ما خلق
لازم التعظيم شاه معدلت گستر علي است

م ممدوح صحف موصوف تورات و زبور
مصحف وز انجيل را مصداق و المصدر علي است

ن نظام نه فلك از نام نيكش وز جمال
نور بخش مهر و ماه و انجم و اختر علي است

و واجب منزلت ممكن نما والا گهر
واقف از ماوقع و از ما وقع يك سر علي است

هـ هوالهادي المضلين في الصراط المستقيم
هر چه بهتر خوانمش صد بار از آن بهتر علي است

ي يدالله فوق ايديهم يكي از مدح او
يك سر از يا تا الف هر حرف را مضمر علي است

آدم و نوح سليمان و خليل بي‌خلل
موسي با اقتدار و عيسي با فر علي است

جان علي جانان علي ظاهر علي باطن علي
مي علي مينا علي ساقي علي ساغر علي است

گويي ار مدح علي ديگر چه غم داري صغير
ياور خلق جهاني گر ترا ياور علي است




در آخر....

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش

نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم