بوسم آن را ز شوق و آب شوم

دهانت غنچه، چشمانت نرگس و رخ لاله، حیرانم

 که در یک شاخ، چون پیدا شود، این گل های گوناگون؟

 

من اگر باد نوبهار شوم

 همچو موی تو، مشکبار شوم

دامن افشان، روم به هر سویی

 که بدزدم ز هر گل بویی

همه را جا دهم به دامانم

به امیدی که، بر تو افشانم

گر بیایی به سیر باغ و چمن

 سر نهد شاخ گل، به دامن من

که گلی را از او جدا سازم

پیش پایت، به خاک اندازم

خم کنم سبزه های رعنا را

تا تو، آسوده تر نهی پا را

هر قدم، بنگرم قفای تو را

که ببوسم، نشان پای تو را

گر شوم ژاله ی سحرگاهان

 که بود چون ستاره ای تابان

صبحدم، راه بوستان گیرم

در میان گلی، مکان گیرم

گر تو دستی بر او دراز کنی

که لبش را به بوسه باز کنی

بری اش چون به ناز، سوی لبت

 غلتم از برگ گل، به روی لبت

بر لبت، چون یکی حباب شوم

 بوسم آن را ز شوق و آب شوم

ساق، عریان کن و جوراب پرندین، به من افکن

 

تو پریچهر، مگر صبح طربناک بهاری؟

که دل از دیدن رویت، نتوان بست به کاری

تن چون برف تو، در نیلی استخر بلورین

به چه ماند؟ به گلستان فرو شسته غباری

ساق، عریان کن و جوراب پرندین، به من افکن

پیله بر عاج ندیدم که تند بیهده تاری

مگر از سایه ی مژگان تو، آسوده نشینم

ورنه آتش زندم، برق نگاهت به شراری

ترسم ای زنبق سیراب، در آغوش من آخر 

شکند تردی اندام لطیفت، به فشاری

نازم آن چک چک گیسوی تو بر سینه ی سیمین

چو ز گرمابه کنی، بر من شوریده گذاری

من لب تشنه، مگر خون لب گرم تو نوشم

که نگیرد دل سودازده از بوسه، قراری

خواهم اندر تو فرو می رم و بی خویشتن افتم

 عطش عشق تو را، بس نکند بوس و کناری

خال و چال چانه ی زیبای او

خون و آتش، هر دو با هم می زند 

بر دلم، خواهم نخواهم می زند

نرگسش، آتش به جانم می زند

خنده اش، مستانه راهم می زند

تیغ ابروی سیاه دلکشش

زخم بر قلب تباهم می زند

خال و چال چانه ی زیبای او

همچنان یوسف، به چاهم می زند

گیسوی زاهد فریبش، آشکار

 طعنه بر روز سیاهم می زند

وقر و سنگینی رفتارش، عیان

 خنده بر بار گناهم می زند

از جفا و از عتابش، تیرها

 بر دل پر درد و آهم می زند

گونه های سرخ او، بس طعنه ها

 بر رخ زرد چو کاهم می زند

من ندانم چون زند آتش به جان

این فقط دانم که گاهم می زند

بر دل غمدیده ی " من "، ناصواب

خون و آتش، هر دو با هم می زند

 

 

همچو پروانه به گرد شمع جان دادن خوش است

در حدیث عشق سر دادن خوش است

                                             می به دست لعبتی دادن خوش است

مستی و دیوانگی کردن رواست

                                             آتش عشق نهان گفتن خوش است

قطره قطره شمع جان را ریختن

                                             همچو پروانه به گرد شمع جان دادن خوش است

دل به دریای جدایی ها و درد

                                             قلب سنگی ناب را در سینه جا دادن خوش است

 

 

شکایت ها کنم من از درون سینه تنگم

درون سینه از آوار درد و این دل سنگم

خداوندا چه بسیارند مستان لگد خورده

که مدهوشند از نامهربانی های سر خورده

سحرگاهان که مستان گرم صحبت با خدای خود

من ویران سرگشته در میخانه گم در خود

من از خام خیال خود که تنهایم به میخانه 

دمی رفتم که بسپارم هوایم را به مستانه

 ولی ای داد و صد بیداد از خام خیال دل

که قبل از ما همه میخانه ای بودن و ما غافل

 

بهانه تو را از که بگیرم    وقتی خود تمام بهانه منی

 

کاش تو را همتایی بود تا در غیابت بدو روی می آوردم ،کاش تو را تصویری
 
بود تا در خلوت خویش با تو سخن می راندم از بهر دل خویش،اما افسوس
 
و صد افسوس که نقش زن از نقش سیمای تو عاجز است.

کاش مرا پری بود از بهر پرواز تا بهنگام دلتنگی بسویت پر می کشیدم

کاش...

 

چه بی تابانه میخواهمت ، ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

         چنانت دوست میدارم  که وصلم  دل نمی خواهد

کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن

مراد خسرو از شیرین کناری بود و اغوشی

محبت کار فرهاد است  و کوه بیستون سفتن

پيكرم شمع گنه می افروخت

و چه آغاز دل انگیزی

                                 آن زمان که به تو پیوستم

و همان پیوستگی معنی زندگی ام شد

                                              و چه زیبا دیدم

 که به تو محتاجم

 

 آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من چشمان پاک اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که

آینده دست اوست

 

كاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گياهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

بسراپای تو لب می سودم

كاش چون نای شبان می خواندم

بنوای دل ديوانه تو

خفته بر هودج مواج نسيم

می گذشتم ز در خانه تو

...

كاش چون ياد دل انگيز زنی

می خزيدم به دلت پر تشويش

ناگهان چشم ترا می ديدم

خيره بر جلوه زيبائی خويش

كاش در بستر تنهائی تو

پيكرم شمع گنه می افروخت

ريشه زهد تو و حسرت من

زين گنه كاری شيرين می سوخت

كاش از شاخه سرسبز حيات

گل اندوه مرا می چيدی

كاش در شعر من ای مايه عمر

شعله راز مرا می ديدی


چون دل به یکی دادی, آتش به دو عالم زن

 

گر عاشق حق بینی, چشم از همه بر هم زن

چون دل به یکی دادی, آتش به دو عالم زن

گر دردی از او بردی , صد خنده به درمان کن

هر زخمی از او خوردی صد طعنه به مرحم زن

 

بدون شرح ......................

 

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب

 

که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

 
 
نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

 

پرسه اي آغاز كرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

 

از جدايي يك دو ماهی  مي گذشت

يك دو ماه  از عمر رفت و برنگشت

 

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

همچو رازي مبهم و سربسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

 

آمد و هم آشيان شد با من او

همنشين و همزبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

 

دامنش شد خوابگاه خستگي

اينچنين آغاز شد دلبستگي

 

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بيخبر

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

 

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بين ما آغاز شد

 

گفتمش،

   گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشايي چشم دل بيناست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل

بي تو شام بي فرداست دل

 

دل ز عشق روي تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

 

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

 

با تو شادي مي شود غمهاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود

در نجابت در نكويي طاق بود

 

روزگار...

  روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر اين قصه هجران بود و بس

 حسرت و رنج فراوان بود و بس

 

يار مارا از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم  نبود

 

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بيخبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه همخون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

 

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

 

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

 

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم كم شدم

 

آخر آتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

 

عشق من ....

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن زسر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

 

آخر اين يكباراز من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

 

عاشقي را دير فهميدي چه سود

عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

 

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

باش با او ياد تو مارا بس است.

 

بخشي از نوشته هاي يك ديوانه

اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود

مي ديدي

اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت ، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز

مي ايستد

امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي

اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را

نقش مي بندد

تمام قصه هايي را كه براي رؤياهايم ساختم ، لمس و باور مي كردي

اگر مي دانستي كه طنين ناز صدايت ، فصل فصل كتاب زندگي ام را رنگين و زيبا

مي كند

آنگاه تمام اشكهاي غريبانه ام براي دل شيشه اي و نازكت معنا مي شود

اگر مي دانستي كه لرزش ضربان قلبم براي ضربان قلب عاشقت چگونه هراسان

 مي تپد

عشق را در امواج نگاههاي بي تابم و دل نگراني هايم مي ديدي

اگر مي دانستي كه چقدر بيقرار و دلتنگ تو و لحظه هاي شيرين بودن و

حس كردنت هستم

تپش موج هاي عاشقي را در چشمانم حس مي كردي و مي دانستي كه چقدر

چشم به راه توام

اگر مي دانستي كه حتي با وجود بودنت و حس كردنت بازم هميشه و هرلحظه

دلتنگ توام

مي ديدي كه يك ديوانه چگونه براي حضور تو و نفسهايت پرپر مي شود و هرلحظه

اشك مي ريزد

آري من چشم به راه توام اي ماه تابان هستي

من بي تاب و بيقرار لحظه هاي بودنت هستم اي ستاره ي چشمك زن و روشن

شبهاي تارم

من زنده به عشق توام ، پايبند به نفس هاي توام ، و در انتظار حضور ديدگان عاشقت

هستم

من با تكرار نفس هاي تو زنده هستم و با حرفها و لبخندهاي آسماني تو جاني تازه

ميگيرم

آري من بي تو هيچم اي اولين و آخرين و تنها عشق ماندگار ...................

بخشي از نوشته هاي يك ديوانه

و قسمتي از كتاب عشقي كه شايد هيچ وقت و هيچ جا چاپ نشود



بنازم چشم مستت را

 

 
 

در کنار تو

 

 
 
 

تبسمی کن و ...........

 

 
aishwarya-on-rajini.jpg 

با عشق تو جان مي دهم ، اي دلبر جانانه ام

بي تو من ديوانه ام ، با عشق تو فرزانه ام

هر لحظه من با ياد تو ، آواره اي بي خانه ام

در به در دنبال تو ، اين دل به سوي كوي تو

در حسرت ديدار تو ، مجنون شدم بر روي تو

با عشق تو جان مي دهم ، اي دلبر جانانه ام

از دوري ات غم مي كشم ، زيباترين پروانه ام

همچون پرنده در دلم ، كاشانه اي داري همي

از غربت شبهاي تو ، هر دم به دل آيد غمي

تو آشنا با قلب من ، نامت كتاب عشق من

من با اُميد بودنت ، عشقت همي سرمشق من

آن صوت بي تكرار تو ، آرامش قلب منست

روح زلال و پاك تو ، تنها دليل بودنست

با من بمان ، با من بخوان ، اي همه بود و نبود

ديوانه عشق توام ، اي هستي و اي تار و پود

 

 
 

شمع را در بزم

 
 

صداي تو به قلبـــــــــم آرامش مي دهــــد

نفســــــهاي تو به دلم رنگ زندگي مي بخشــــد

خنـــــده هاي تو شادي بخش قلب بيقــــــرارم است

ديدارت زيباتـــرين و آخــــرين آرزويي است كه برايـــم مانده

غـــــربت تو بزرگتــــــرين غم بيقـــــراري دلــــم است

دلتنگي تو تنــــــها دليل اشكــــــهاي بي دليلم است

آواز خواندن تو زيباتــــرين ترانه ي زندگــــــي من است

به خـــــدا قسم در حســــــرت ديدار تو آواره تــــرينم

لحظات با تو بودن ثانيه هاي عاشـــــقي من است

گرمي نفســـهايت گـــــرما بخش زندگيِ ســــــردم است

لبخـــــند تو دلم را ديوانه مي كند و قلــــبم را مي لرزاند

تو را دوست دارم چـــــون با تو عشـــــق را شناختم

با تو عاشــــق شدم و با تو به آسمان عشــــق سفر كردم

تو را دوست دارم چـــون زيباتــرين رؤياي زندگــي ام هستي

با تو غـــــريبه نيستم چـــون تو آشناترين عشـــق هستي

تو را مي خواهـــــم چــــــون تو آرامش قلب تنهايم هستي

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

دگر تا قیامت هواسی ندارم

aishwarya-on-rajini.jpg

ز تن پوش غم ها هراسی ندارم

که غیر از محبت لباسی ندارم

من از عطر زلف تو مستم همیشه

نیازی به گلبرگ یاسی ندارم

چنان برده ای دل زدستم که گویی

دگر تا قیامت هواسی ندارم

 

درمسلك ما عــشـق هم آغوشي نيست

شبی  دل  را  به تاریکی، ز زلفت باز می جستم   

       رخت  می دیدم  و جامی حلالی  باز می خوردم

 

کشیدم  در برت  ناگاه  و شد  در  تاب  گیسویت     

      نهادم  بر لبت  لب را و جان  و  دل  فدا  کردم

 

در مكتب ما رسم فراموشي نيست

                                                          درمسلك ما عــشـق هم آغوشي نيست

     مـهـر تـو اگـر بـه هـستي ما افتاد

                                                          هرگز به سرش خيال خاموشي نيست

من هنوزفردای امید را با چشمانی مشتاق مینگرم

نام تو درسینه ام جایگاهی است بس بلند   نامت را حک کرده ام  

هر روز ترا می بوسم
  ومی بویم  و عاشقانه چشمهایت را نگاه می کنم


دنیایی ساخته ام و
 خانه ای بر بلندای محبت و عشق


گلدان هایی پر از گلهای سرخ
و تو
  تنها معبود خانه کوچک من


خانه ای
که به وسعت سر سبزی کوهساران است و من در کنار چشمه

ساران محبت

دستانت را می فشارم

من هنوزفردای امید را با چشمانی مشتاق
مینگرم

هیچ عاقلی هوشیار نیست

 لب نهادم بر لبش عقل از سرم

بیرون پرید راستی در ان زمان هیچ عاقلی هوشیار نیست


نیمه شب در بسترم افکنده خود را خوب من


گفت: بوسه می خواهم بیا اکنون کسی بیدار نیست . گفتمش : ای

عشق ازارم مده رفتم  ز کف.گفت : مهربانم امشب صحبت ازار
 
نیست. گفتمش از لب ببوسم یا بچسبد بر لبت . گفت : خوبم  این
 
سخن را حاجت تکرار نیست . لب نهادم بر لبش عقل از سرم

بیرون پرید راستی در ان زمان هیچ عاقلی هوشیار نیست