دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده

 
یه کاری کردی به قلبم که بدونت حتی مردن
سخته حتی بی تو خوبم ، لذت از زندگی بردن
یه کاری کردی که از یاد نمی ری حتی یه لحظه
درد عشقت کرده پیرم اما باور کن می ارزه

دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده
یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی می ده
این مهمه که می دونم واسه من چه قدر عزیزی
من که جام عشقو دادم چه بنوشی ، چه بریزی

یه کاری کردی ، قلبم که بدونت حتی مردن
سخته حتی بی تو خوبم ، لذت از زندگی بردن
یه کاری کردی که از یاد نمی ری حتی یه لحظه
درد عشقت کرده پیرم اما باور کن می ارزه

دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده
یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی می ده
این مهمه که می دونم واسه من چه قدر عزیزی
من که جام عشقو دادم چه بنوشی ، چه بریزی

پیشکشت همه نفس هام ، نازنین ، خوبه همیشه
نیمی از تنم شدی تو ، که ازم جدا نمی شه
پیشکشت همه نفس هام ، نازنین ، خوبه همیشه
نیمی از تنم شدی تو ، که ازم جدا نمی شه
 

-------

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو

aishwarya_rai_verve_03.jpg image by glamgalz

 

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمی بینم

منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو

ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت

گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت

اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش

به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را

مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

 

اي نهايت در تو، ابديت در تو

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
  خواب گل مهتابي است

اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من، تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

اي هميشه آبي اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد اي هميشه گرما
سرد سرد است اينجا باز کن پنجره را
اي هميشه روشن، بازکن چشم به من

دل به غم سپرده ام در عبور سال ها . . . . . . .

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست

من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي

مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي

باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان

چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي

آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست

موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي

از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت

چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي

چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان

تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي

صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم

چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي

در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم

چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي

آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك

شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي

 

 

مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم
در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي
از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد
انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد
شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي
از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي
اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي
رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد
مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي
زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من
آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي

 
در تيرگي شامت ، شب تاب دلت بودم
چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتي
گفتي كه مرا درياب ، اي تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بي تاب دلم گشتي
من فاتح دژهاي ، دل هاي كسان بودم
تو فاتح يكتاي ، ابواب دلم گشتي


آنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي
گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتي
گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي
اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي
گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم
فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي
ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم
پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي

 
پايان رهي بوديم ، زين راز شديم آغاز
بر بال دلم بنشين ، پرواز دلم گشتي
اين راز مگو زنهار ، با بي خبران اغيار
گنجينه به دل بسپار ، همراز دلم گشتي

 
چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم
آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي
استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي
اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي
اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران
در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي

 
گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد
من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي
گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ، بيمار دلم گشتي
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتي كه توئي راكب ، افسار دلم گشتي
از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه
انكار همي بودم ، اقرار دلم گشتي

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من

 

تو ستاره غریبی تو شکوه باور من
شب عاشقیست یارا بنشین برابر من
تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم
تو چه کرده ای که عمریست پی تو در سجودم

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من
به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من
چه شکسته ایستادی، چه شکسته تر پریدی
به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی، حرم خدا رسیدی

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من
به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من
چه شکسته ایستادی، چه شکسته تر پریدی
به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی، حرم خدا رسیدی

چون مقصد اصلی،زحرم-کعبه وصل است

 

عشاق وفا پیشه اگر محرم مایید؟

از خود بدرآیید ودراین بزم درآیید

در بزم احد غیر یکی راه ندارد

با کثرت موهوم در این بزم میایید

تا نقش رخ دوست،در آیینه ببنید

زنگار خود از آیینه دل بزدایید

چون صاف شد آیینه زاغیار-بدانید

کایینه و،هم ناظر و منظور-شمایید

کونین چو جسم است و،شما جان مقدس

عالم چو طلسم است و،شما گنج بقایید

مستورشد اندر صدف،آن گوهر کمیاب

گوهر بنمایید،چو صدف را بگشایید

در کعبه دل،عید تجلی جمالت

ای قوم به حج رفته،کجایید کجایید؟

سر گشته در آن بادیه،تا چند بپویید؟

معشوق همین جاست،بیایید-بیایید

چون مقصد اصلی،زحرم-کعبه وصل است

غافل زچنین کعبه مقصود،چرایید؟

زیر و بالا،همه چون جلوه گه طلعت اوست

 

به در کعبه سحرگه من و دل، دست زدیم

به امیدی که درآن خانه کسی ،هست زدیم

لاجرم دست ارادت به در پیر مغان

خادم کعبه چو در بر رخ ما بست زدیم

تا نگیرند پی خون کسی دامنمان

خویش را بر صف پرهیزکنان،مست زدیم

سنگ بر شیشه ی تقوی و قدح،از کف دوست

لب ساقی به لب جام،چو پیوست-زدیم

زیر و بالا،همه چون جلوه گه طلعت اوست

گه سراپرده به بالا و،گهی پست زدیم

فال بی دولتی و،قرعه بد بختی خویش

رشته الفت ما،دوست چو بگسست زدیم

آسمان کرد سیه روز و پریشان ما را

که چرا در خم گیسوی بتان،دست زدیم

من و جان اگر از خویش نرستیم-ولی

دست در دامن آنکس که زخود-رست زدیم

ای پیکر روحانی،وی جلوه سبحانی

ای ابر کرم رحمی،من تشنه بارانم

وی بحرعطا موجی،من خسته عطشانم

ای ساقیک زیبا، و-ای شاهدک رعنا

پیمانه مرا پیما،کاسوده زپیمانم

با چنگ و نیم می ده،بر یاد لب وی ده

رندانه پیاپی ده،چون مست غزلخوانم

گر مستم و بی خویشم،از شحنه نیندیشم

چون محتسب افکندست،صد بار به زندانم

در خواب شبی دیدم،گیسوی پریشانش

زان خواب پریشان من،پیوسته پریشانم

ای پیکر روحانی،وی جلوه سبحانی

در وصف تو من ماتم،در مدح تو حیرانم

در عشق تو مشهورم،وزروی تو مهجورم

دلخسته و رنجورم،افسرده و پژمانم

کردم اگر از جورت،من شکوه بی جایی

زآن کرده گنه کارم،زآن گفته پشیمانم

شیرین سخن دل خوش،شور دگری دارد

گر فهم سخن داری،دانی که سخندانم

من نعره زنان،کجات جویم

ای جان زجهان کجات جویم

جانی و چو جان کجات جویم

ای از بر من چو تیر رفته

من همچو کمون ،کجات جویم

چون تو نرسی به کس، یقین

پس من به گمان، کجات جویم

در پرده شدی ،خموش گشتی

من نعره زنان،کجات جویم

گفتی که مرا میان جان جوی

جان نیست عیان،کجات جویم

 

دل تا که به رنجیر سر زلف تو بستیم

 

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم

پوشیده چه گوییم،همینیم که هستیم

زان باده که درروز ازل قسمت ما شد

پیداست،که تا شام ابد-سر خوش و مستیم

دوشینه شکستیم به یک توبه جام

امروز به یک جام،دو صد توبه شکستیم

یکباره ز-هر سلسله ،پیوند بریدیم

دل تا که به رنجیر سر زلف تو بستیم

نگذشته زسر،پا به ره عشق نهادیم

برخاسته از جان،به غم یار نشستیم

در نقطه وحدت،سر تسلیم نهادیم

وز دایره ی کثرت موهوم برستیم

اوست جانانه من،کاین همه جانانه ازاوست

ساکنم بردرمیخانه،که میخانه ازاوست

می خورم باده، که این باده و پیمانه از اوست

گر به مسجد کشدم زاهدو،دردیر-کشیش

چه تفاوت کند،این خانه وآن خانه ازوست

خویش و بیگانه اگر رحمت و زحمت دهدم

رحمت خویش از او،زحمت بیگانه ازاوست

روزگاریست که در گوشه ویرانه ی دل

کرده ام جای،که این گوشه ویرانه ازاوست

گر چه پروانه دلی سوخت زشمعی چه عجب؟

شمع ازاو،محفل ازاو،هستی پروانه ازاوست

نیم آدم که از آن دانه گندم نخورم

من ازاو،جنت ازاو،خوردن ازاو،دانه ازاوست

سنگ زد عاقل اگر بر سر دیوانه ی ما

سنگ از او،عاقل ازاو،این دل دیوانه ازاوست

گرچه جانانه درین شهر،بسی هست‌‌(دلا)

اوست جانانه من،کاین همه جانانه ازاوست

آتش وشمع وشب ومجلس وپروانه یکیست

 

مسجد و میکده وکعبه و بتخانه یکیست

ای غلط کرده ره کوچه ما،خانه یکیست

هرکس ازجام ازل گرچه به نوعی مستند

چشم مست توگواهست،که پیمانه یکیست

صورت آدم و حوا،به حقیقت دام است

معنی  آدم اگر یافته ایی ،دانه یکیست

اختلافی زره صورت اگر هست،چه باک

آتش وشمع وشب ومجلس وپروانه یکیست

هر کس ازروی صفت یافته اسمی ،ورنه

مفلس و محتشم و عاقل و دیوانه یکیست

چشم احول زخطا،گر چه دو بیند،یک را

روشن است اینکه دل و دلبر وجانانه یکیست

گفتم این کوی چه کوی ست و، ترا خانه کجاست

سرخوش ازکوی خرابات،گذرکردم دوش

به طلبکاری ترسا بچه ی باده فروش

پیشم آمد به سر کوچه، پری رخساری

کافری،عشوه گری،زلف چو زنار بدوش

گفتم این کوی چه کوی ست و، ترا خانه کجاست

ای مه نو،خم ابروی ترا، حلقه به گوش

گفت. تسبیح به خاک افکن و زنار ببند

سنگ، در شیشه تقوی زن و- پیمانه بنوش

بعد از آن پیش من آ، تا به تو گویم سخنی

راه بنمایم اگر بر سخنم داری گوش

دل زکف دادم،و مدهوش، دویدم زپیش

تا رسیدم به مقامی که نه دین ماندو، نه هوش

دیدم از دور گروهی، همه دیوانه و مست

از تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش

بی دف ساقی و مطرب، همه در رقص و سماع

بی می و جام و صراحی، همه در نوشانوش

چون سر رشته ناموس، بشد از دستم

خواستم تا سخنی پرسم از او- گفت، خموش

این نه کعبه ست، که بی پا و سر آیی به طواف

وین نه مسجد که در آن بی ادب آیی به خروش

این خرابات مغان ست و در او مستانند

از دم صبح ازل، تا به قیامت مدهوش

ما زنده ی عشقیم، نمردیم و نمیریم

هرچند که در کوی تو مسکین و فقیریم

رخشنده وبخشنده، چو خورشید منیریم

خاریم و تربناک تر از باد بهاریم

ازنعره ی مستانه ی ما،چرخ پرآواست

جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم

از ساغر خونین شفق، باده ننوشیم

وز نعره ی رنگین فلک، لقمه نگیریم

ما چشمه ی نوریم ، بتابیم و بخندیم

ما زنده ی عشقیم، نمردیم و نمیریم

بر خاطر ما، گرد ملالی ننشیند

آیینه ی صبحیم و غباری نپذیریم

همصحبت ماباش،که چون اشک سحرگاه

روشندل و صاحب اثر پاک- ضمیریم

از شوق تو، بی تاب تر از باد صباییم

بی روی تو خاموش تر از مرغ اسیریم

مهر و مه و حوری و باغ بهشت

تو خود دلی ٬ آری ٬ دلی

ای جان من ٬ جانان من ٬ سلطان سلطانان من

تو خود دلی ٬ آری ٬ دلی ٬ درد دلت بر جان من

دستان تو در آسمان ٬ خورشید در دستت نهان

دستان من بر آسمان ٬ درد دو دستت آن من

چون‌که نایاب ترین الماسی

هیچ‌کس مثل تو احساس مرا درک نکرد
و نفهمید که عشق
مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است
تو فقط دانستی
چون‌که نایاب ترین الماسی
دوستت می‌دارم
ای که احساس مرا می‌فهمی
ای که می‌دانی عشق
مثل یک مثنوی شورانگیز
پر زِ ابیات قشنگی‌ست
که هریک از آن
معنی ناب و لطیفی دارد
عشق آن تابلو زیباست که در آن پیداست
گذر سخت زمان دوری
گذر ساعت وصل
به یکی چشم زدن
روح مشتاق و ستایشگر دوست
لب خندان و رضامند نگار
ناز معشوق و نیاز عاشق
بارش گریه شوق
سرخی شرم حضور
پیچش موی بلند
دور انگشت نوازشگر یار
لذت بوسیدن
تپش تند نفس وقت وصال
همدلی همنفسی همکاری
روح ایثار وصبر
وقت ناهمواری
وهزاران تصویر
که تو در یاد آری
ای که در مرتبه و معنی عشق
قافله سالاری


به خدا