هیچ چیزش به جز از وصل تو

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه ...
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد!!

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه ...
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد!!


مي نويسم از تو، از تو اي پاك ترين ، تازه ترين نغمه ي عشق
تو كه سر سبز ترين منظره اي ، تو كه سرشار ترين عاطفه را ، نزد تو پيدا كردم
وتو كه سنگ صبورم هستي ؛ در تمام لحظاتي كه خدا
شاهد اندوهم هست به تو مي انديشم و به تو مي بالم و
از تو مي گيرم ، هر چه انگيزه درونم دارم
روزها مي گذرد ، عشق ما رو به خدايي شدن است
رو به برتر شدن از هر حسي ، كه در اين عالم خاكي پيداست
دوستت مي دارم از همين نقطه ي خاكي تا عرش
دوستت مي دارم از زمين تا به خدا
"خيلي دوستت دارم نَفَسَم"
من و تو به هم رسیدیم و چه دلنشین است به هم رسیدن، چه ترنم زیبایی، چه صدای دلنشینی
شنیدن
آواز دوستت دارم
يـک بــوســه بـراي قلبم يـک بـوســه بـراي تـو
يک گلبرگ با عطر شعرم هـمـراه نامه هاي تـو
گر چه از تو ،یه جوابم ،نگـرفتـم این همـه سـال
می نویسم ،یا نوشتم ،هر چه بود حال واحـوال
نـامـه بر باد ،نـامـه بر آب ،نـامـه های بـی جواب
به نشون واسم اون که اومد ورفت مثه یه خواب
يـک بــوســه بـراي قلبم يـک بـوســه بـراي تـو
يک گلبرگ با عطر شعرم هـمـراه نامه هاي تـو
چه غریبه این دل من ،عشقتو از دست نمی ده
بـا تـو گـرمـه ،خوشـه بـا تـو ،یـه چـراغ نور امیده
من هنـوزم ، مـی نویـسم ،نامه بـر بـاد و بـر آب
نـفـس مـن ، بسـته با این ، نامه های بی جواب
يـک بــوســه بـراي قلبم يـک بـوســه بـراي تـو
يک گلبرگ با عطر شعرم هـمـراه نامه هاي تـو

ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است
ببين كه در طلبت حال مردمان چون است
بيا كه لعل تو و چشم مست مي گونت
ز جام غم مي لعلي كه ميخورم خون است
ز مشرق سر كو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع كند طالعم همايون است
حكايت لب شيرين كلام فرهاد است
شكنج طره ليلي مقام مجنون است
دلم بجو كه قدت همچو سروْ دلجوي است
سخن بگو كه كلامت لطيف و موزون است
ز دور باده به جان راحتي رسان ساقي
كه رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمي كه ز چشمم برفت رود عزيز
كنار دامن من همچو رود جيحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگينم
به اختيار كه از اختيار بيرون است
ز بي خودي طلب يار ميكند حافظ
چو مفلسي كه طلب كار گنج قارون است
در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس كنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم
نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پايت افتاده است
لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره كن
تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم
طعم بوسه هایت را
فقط باران میداند
که روی لبهایت میچکد
و لبهای خیس من
که تو را تفریق میکند
و جمع میشود
با خاطرت سنجاق شده بر دیوار
تو میبوسی
میبویی
و من عاشق میشوم
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم كن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گيرد بي تو
آتش به من زن و آنم بستان
چون تشنه ای خشکیده لب، برروی مردابم بیا
درحسرت دیدار تو،شبها نمی خوابم بیا
گفتم که بعدازمردنم، آبی بریزی برتنم
من مرده ام باوربکن،بی تاب آن آبم بیا
غبار از چهره نازت بگیرم
یک شب من پرده از رازت بگیرم
تو در چشمان من یک سیب سرخی
خدا قسمت کند گازت بگیرم
شمع اگر سوخت و به پروانه وفادار نبود من برآنم که بسوزم به کنارت ، ای دوست
دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هایش را برای گریستن
سینه اش را برای نهادن سرم
وچشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم .
دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد...
با تمام بدی ها وخوبی هایم با تمام نامهربانی ها ومهربانی هایم
دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه کند
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند
مرا گویی که رایی من چه دانم
چنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جان ها
نمی ترسی که آیی من چه دانم
مرا گویی اگر کشته خدایی
چه داری از خدایی من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر تو
ورای روشنایی من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد
ار آن ترک خطایی من چه دانم
اگر مجنون دل شوریده ای داشت دل لیــلی از او شوریــــده تر بود
وفا يعني صداقت پيشه کردن
چو نيلوفر به باغي ريشه کردن
وفا يعني اميد و زندگاني
پي عشقي صبوري پيشه کردن
وفا يعني به دل بي کينه بودن
درون چشم مستي خانه کردن
وفا يعني گل بي تاب ميخک
درون هر خزاني غنچه کردن
وفا يعني ز کوچ شاپرکها
چو مجنون بهر ليلي گريه کردن

دل را به بوی زلف تو دمساز می کنم
ای ناز خفتــه در پر مـرغان جـنتـی
با یاد تو ببین که چه اعجاز می کنم
با تو اگر شبی بنشینم به گفتگو
هر لحظه شکوه ها ز تو طناز می کنم
رفتی تو بی خبر مه زیبا و من کنون
تنهـــا ، نوای ساز غم آغاز می کنم
با من مکن تو عشوه بهاری ترین نگاه
که امشب هوای خواجه شیراز می کنم
راضی به یک نظر شدم اما اثر نکرد
دیوان او به نیــت دل ، باز می کنم
هزار جهد بکردم که یار من باشی
قرار بخش دل بی قرار من باشی

تو را نیازی نیست که بگویم
چه اندازه دوستت دارم
نیازی نیست که بگویم
چگونه سو سوی چشمان من
جز فروغ نگاه تو را نمی جوید
تو خود بهتر از هر کس می دانی
فرونخواهد نشست تشنگی لبان من
با جرعه نوشیهای تفننی
باید که تو را به یک باره سرکشم
و دل با شراب عشق تو آرام سازم
خوب میدانی که حسرت لبانت
جانم را به غلغله میاندازد
بگذار صاحبان فتوا کافرم بپندارند
دریای شیرین من، آب خضر من
نوشیدن از آب حیات کام توست
آتش سینه
عطش لب
حسرت دل
انتظار چشم
اشتیاق جان
بی قراری احساس
همه آغوش عشق تو را میطلبند

هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشن گر است
لیک عشق بى زبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن مىشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
در ذهنم دنیایی ساختهام زیبا
دنیای خالی از نیرنگ و ریا
عاری از دروغ
دنیای عشق به تو
سرزمین افسانهای محبت
و تنها در این سرزمین
آرامشی دارم دلنشین
و در آن جهان رؤیایی
عاشقانه پرمیزنم
چون قاصدکی سبکبال
بر روی گلهای زیبا
یا چون مرغان دریایی
بر فراز امواج دریا
و یا چون سیمرغ
بر قاف عشق
و میروم
تا اعماق زیبایی چشمان تو
تا منتهای پاکی و صداقت تو
تا نهایت قلب مهربان تو
تا آن جا که من و تو
یکی شویم
تو در من تجلی یابی
و من در تو تجلی یابم
و آن گاه که
شکوه جاودانه بودن
با تو و در کنار تو را
با تمام وجود حس میکنم
و ذرههای وجودم از شعاع مهر تو
لبریز میشود
شادمان میگردم و در رقص آیم
و این چنین است
لحظه های من با یاد تو
و حیف است لحظهای
بی یاد تو
با یاد و عشق تو
همه لحظههایم ماندنی
و همه واژههایم خواندنی است
همیشه دوستت دارم
تمام احساس درونم را
که یکسره اشتیاق است و شوق
به تو تقدیم میکنم
لحظه لحظههای دلتنگیام
که وسعتی دارد به اندازه یک دل درد کشیده عاشق
به تو تقدیم میکنم
و انتظار را
که در چشمان همیشه ابریام میبینی
به تو تقدیم میکنم
و عشق را
که در هر تپش قلب خستهام
با تو ابراز میدارم
به تو تقدیم میکنم
این است هدیههای من به تو
و میدانم تو با خورشید مهربانیات
از آنها محافظت میکنی