مسافر من ...

ای مسافر
ای جدانا شدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی‌دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می‌کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح، تن را می‌فرساید
. بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده‌ات را
مسافر من
آنگاه که می‌روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فراق صاعقه وار را
بر نمی‌تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می‌آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی‌شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
آری باران اشک بی طاقتم را که می‌نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی‌دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید ...

این دل اگر کم ست بگو سر بیاورم

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت ...
(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)
از کتف آشیانه‌ای خود برای تو
باید که چند جفت کبوتر بیاورم
از هم فرو مپاش، برای بنای تو
باید بلور و چینی و مرمر بیاورم
وقتش رسیده این غزل نیمه‌سوز را
از کوره‌های خود‌خوری‌ام در بیاورم

بیا گناه کنیم ....

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است
چه عاشقانه نفس میکشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را ... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه میگویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

...

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه میگویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

من تورا آسان نیاوردم به دست

ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینی بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت بردباری ها شده
بی قراری ها شده شب زنده داری ها شده
در به دست آوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگارسازگاری ها شده

ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست

این سفر قلب تو را من می کند تا آن جهان

نگاه پر امیدت را در آغاز سفر آغاز کن

ره پر از خار و خس است بیراهه ها را باز کن

شعر بی پایان بگو با شاعران زنده دل

دست دیوان را بگیر و بر بیفکن تا به گل

صبخ تاریک مرا شب کن ولی با نور ماه

غیر از تو دل گسستن هر چه میخواهی بخواه

خاطرم را شعله ی سرد فراموشی گرفت

خیز و روشن کن که جان را گرد خاموشی گرفت

مردن از بی تو به مقصد رفتن آسان تر بود

قیمت خونم از این دوری چه ارزان تر بود

این سفر قلب تو را من می کند تا آن جهان

این صدای پای عشق است میشناسد گوش جان

تمام شب به یاد چشم پاکت

 
 

تمنا میکنم دیوانگی را

تو را میخواهمت نه زندگی را

تمام شب به یاد چشم پاکت

تمنا میکنم من بردگی را

سکوت بی دلیلم را ببخشای

به جانم میخرم این خستگی را

تمنا میکنم با من بمانی

ببینی آتش دلبستگی را

عاشق بمان

 

چندان دعا کن در نهان

ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا .زین سوی او چندین جفا

زان سوی او چندان کرم.زین سوی تو خلاف بیش و کم

زان سوی او چندان نعم.زین سوی تو چندان خطا

از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی؟

آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا؟

چندان دعا کن در نهان.چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

 

من  سایل عشقم که نشینم  به  ره تو

ای حاجت صد چون من مسکین نگه تو

چون آب به شب بوسه به روی چو مه تو

دانم که  میسر  نشود  وصل  من  و  تو

من  سایل عشقم که نشینم  به  ره تو

تو مرا چون گل سرخي هستي

همه هستی من

همه هستي من 

 خلوت مست دو چشم تر توست

همه قصه من

 صحبت زلف بلند سر توست 

 تو مرا واژه ايمان هستي

  كه

 به هنگامه صبح لب به تكريم تو من باز كنم 

 تو مرا مهر عبادت هستي

كه

به هر سجده خود سر تعظيم به محراب رخت مي آرم

تو مرا چون گل سرخي هستي 

 كه

 درون قفس خشك كوير از سر ناز به برا آمده اي 

 تو مرا صبح اميدي هستي

 كه ميان همه پنجره ها

 رو به من باز شدي

چشم اميد من خسته به توست

  تو مرا ياري كن تا به همراهي تو

به

 سر قله ايمان برويم 

 و

 خدا را انجا با تو فرياد كنيم

کسی که هرگز فراموشــــت نمیکــــند ...

محبوب من ، دوستت دارم به حد پرستش ، اما مهربانم این را بدان من همیشه تو را دوست خواهم داشت و تا زنده هستم به عشق تو وفادار خواهم ماند ، تو گل زیبای زندگی منی ، تو تنها کسی هستی که توانستی بر قلب ویرانم آشیان کنی مطمئن باش برای من جز تو کسی وجود ندارد و نخواهد داشت ، قول میدهم ... ای گل خوشبوی زندگیم کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و همه چیز را در کنار تو آرزو میکنم و بدون تو هیچم هیچ ... مهربانم امیدوارم روزی که میمیرم قلبم را از سینه ام بیرون بیاوری و ببینی که روی آن چه نوشته شده است ، آن روز اگر این سعادت نصیب من شود خواهی دید که روی آن نوشته شده دوستت دارم برای همیشه ... کاش بیاد بیاوری که مردی  هم در این زمان پر از فساد وجود دارد که در تاریکی های زندگی بخاطر عشق پاکی میسوزد ، خاکستر میشود و این عشق عشق بزرگ توست ... محبوب من خواهش میکنم فراموشم مکن چون من هرگز تو را فراموش نمیکنم ... مهربانم اگر مردی  واقعا عاشق شد هرگز به دیگری دل نخواهد بست و در مورد تو ای عزیز زندگیم من این چنین هستم ... محبوب عزیزم هر گاه دیدی دارند جسد مردی را به گورستان میبرند بیاد من چند قدمی به دنبالش برو و اشک بریز چون این جسد درست مثل جسم بی جان من است که سوخته و خاکستر شده و همانگونه که از خاک بوجود آمده به خاک سپرده خواهد شد ... برای من خدا یکیست و تو هم یکی ، این قاموس هر مردیست  که واقعا کسی را از صمیم قلب دوست دارد ... عشق اگر با حقیقت تؤام باشد همیشه پایدار خواهد ماند و حتی مرگ هم قادر نخواهد بود شکوه عشق واقعی را از بین ببرد ... عزیزم این را بدان که هیچ گاه نمیتوانم فراموشت کنم و تا زنده ام به یاد توام و با یاد تو از این دنیا میروم ، این را مطمئن باش ... کسی که هرگز فراموشــــت نمیکــــند ...

اگر لحظه ایی دریابی مرا ...

در پناه نگاه تو  تا عمق وجود سفر خواهم کرد

و در خلوت تنهائی اشتیاق حضورت را فریاد خواهم زد

و دوباره تو را طلب خواهم کرد همچون گذشته 

و دوباره با تو صحبت خواهم کرد همچون امروز

و دوباره با تو راهی خواهم شد همچون فردا

اگر لحظه ایی دریابی مرا ...  

تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم

 اگر چه می دانی که در غریبی زیستم

مثل رودی بستر این خاک طی کرده ام

 تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم

روبروی آینه شب تا سحر غم می خورم

 تا بفهمم عاقبت سایه ی گم گشته ی کیستم

اگر چون پرنده می خوانم و چون کوه خاموشم

  صدای توست در فکرم خیال توست در ذهنم 

ساغر که  پر شد از  می  دنیا  ندارد  ارجی

از من نمی کنی  یار  یادی  ز  خود پرستی

 

درکوی می پرستان دانی چه ای که هستی ؟

 

ساغر که  پر شد از  می  دنیا  ندارد  ارجی

 

ناگه رسی به جائی  دانی  که  مست  مستی

 

ما خاک این خرابات چون کعبه می پرستیم

 

تا  پیر می  فروشان  یاری  کند  به   دستی

 

--------

مي کشم ناز يکي

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نياز است!

مي کشم ناز يکي تا به همه نازکنم....

خوش ان نیاز

خوش ان نیاز  که رفع حیا تواند کرد

نگاه را به نگاه اشنا تواند کرد

خوش ان نگاه که در اشنایی اول

شروع در سخن مدعا تواند کرد

خوش ان  غرور که وام دو صد جواب سلام

بیک کرشمه ابرو ادا تواند کرد

خوش ان ادا که هزاران هزار وعده ناز

به نیم جنبش مژگان  روا تواند کرد

 

سلام ای آرزوی هر نگاه

سلام خوب من  ! سلام ای آرزوی هر نگاه ! ای گوشها در حسرت شنيدن صدايت ! ای شميم

تنت را به انتظار نشسته هر نفس ! ای تصوير قاب قالی اطاقم !‌ هميشه در خيالم تو را تصوير

می کشم تا تصوير ديگری در آن قاب نباشد ! سلام ٬ تا سلامت باشی !

 

 

در زندگی من و تو اين لحظات بسيار نادر و کمياب هستند و ما می دونيم که

برای رسيدن به اين لحظات  روزها و ماهها و شايد هم  سالها انتظار

کشيده ايم و برای تکرارشان هم بايد به همين اندازه صبر داشته باشيم.

 

بیقرار ديدنت بودم وقتی که تو را ناگهان در مقابلم ديدم. چه زيبا بودی  چه

خواستنی بودی  همان بودی که برای ديدارش بی تاب بودم. آری تو بودی 

بهانه ی تپشهای قلب پريشان من.  امواج عاشقانه ی نگاهت تنم را گرم

می کرد و می خواستم همه ی دنيا را همانجا و در همان لحظه متوقف کنم

و جلوی گذشت زمان را بگيرم. می خواستم همه ی دوريها و حسرتها را

درست در همان يک لحظه جبران کنم. می خواستم غرق بشم در تو و هرگز

برنگردم به ساحلی که بی تو خواهم بود در آن.

 

حالا  من اينجا  باز هم فرسنگها دور از تو و نگاه عاشق و دستهای مهربان و

لبهای پر عطشت برای بوسه.تنها نشسته ام و به تو می انديشم و از تو

می نويسم.

لذت در کنارت بودن به حدی بود که حاضرم دوباره روزها و ماهها و سالها رنج

دوری و حسرت را تحمل کنم به اميد ساعاتی تو را نفس کشيدن  تو را ديدن

و تو را احساس کردن.

 

بعضي حرفا رو بايد ديد

 چي بگم وقتي كه هيچكس

منو از من نمي فهمه

حرفاي نگفتني رو

جز به گفتن نمي فهمه ....!

غم آدم ديدني نيست

 قصه ي شنيدني نيست

بعضي حرفا رو بايد ديد 

 بعضي حرفا گفتني نيست ....

 

سلام ! ای آرزوی هر نگاه

سلام ! ای آرزوی هر نگاه !‌ ای زيباترين کلام بی پروا که بسان نفس بر لبم می شوی جاری !‌

درود بی پايان بر تو که کرده ای مرا آغاز !‌ تورا چون نفسهايم دوست می دارم !‌

هر وقت که به تو فکر می کنم

هر وقت که به تو فکر می کنم می بينم بيشتر از همه دلم برای بزرگی و استواری چشمانت

تنگ شده !‌ عظمت چشمانت رو می پرستم !‌ کاش ديوارها دوری برداشته می شد تا دوباره

در آن زيبای پاک که چون عسل شيرين و چون نفس زندگی بخشه دوباره نگاه کنم !‌

برای تو می نويسم که زيباييت هميشه روبروی چشمانم فرياد ميزنه نام تورو !‌