حاصل عمر

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام

شد زغمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلب گوهر گوياي عشق كوج زند موج موج چو دريا دلم
گر نكني بر دل من رحمتي واي دلم واي دلم وا دلم
در طلب ظهر رخ ماهرو مي نگرد جانب والا دلم
روز شد و چادر شب مي درد در پي آن عيش و تماشا دلم
آه كه امروز دلم را چه شد دوش چه گفت است كسي با دلم
از دل تو در دل من نكته هاست آه چه ره است از دل تو تا دلم