«خواهم شبی نقاب ز رویتبرافکنم

به یاد ماه رخسارت، دل دیوانه میسوزد
به دور شمع رویت دل، چو یک پروانه میسوزد
فکنده شور عشقت در زمین و آسمان غوغا
فتاده آتشی بردل، کز آن کاشانه میسوزد
چنان هست آفرین است آن شراب و لعل گلگونت
هزاران هست و دلداده، از آن جانانه میسوزد
در این میخانهای ساقی، چه رازی در حضور توست
که بی تو لحظهای جانا، میو میخانه میسوزد
به غیر از راه میخانه، رهی دیگر نداند دل
که مست از جام عشق است و بسی مستانه میسوزد
بگردان دور مشتاقان، سبوی عشق را ساقی
ز شور و جذبه آن می، لب و پیمانه میسوزد
حجاب از چهره بگشای و دمی از حجله بیرون آ
زلیخای دل ما بین، چه سان دیوانه میسوزد
عجب ویرانهای گشت این، دل شیدا و شوریده
بسان آتشی سرکش، ز غم و یرانه میسوزد
زدی بر خرمنم آتش، دل و جان سوختیکباره
چنان آتش که بر حالم، دل بیگانه میسوزد
تو میدانی «خدا » ما را، نباشد تاب هجرانش
چنان مشتاق آن یارم، که دل «دیوانه میسوزد»






















قسمت من دوري از توست

معبودا :