معنای زندگی

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست ...

امتحان ریشه هاست ...

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ...

زندگی چون پیچکی است ، انتهایش میرسد پیش خدا ...

 

خدایا ! آسان بودن دشوار است آسانم کن... کلام تو بودن دشوار است بارانم کن... آن

نیستم که باید آنم کن...

 

 

شعر

 
               
 
 
ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار
 
خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یار
 
*******************************************
    عشق آتش بود وخانه خرابی دارد
 
پیش آتش رخ شمع و پر پروانه یکی است
 
*******************************************
شبها که به ناز  با تو خفتم همه رفت
 
درها که بنوک مژه سفتم  همه  رفت
 
      آرام دل و مونس جانم بودی
 
رفتی و هر آنچه با تو گفتم همه رفت
 
*******************************************
ای همیشه  خـوب   ای همیشه  آشنا
 
ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک
 
یک نفس اگر مرا به حال  خود رها کنی
 
ماهـی  تو جان سپرده روی  خــــــــاک
 
*******************************************
عشق آن باشد که حیرانت کند
 
بی نیاز  از کـفر  و  ایمانت کـند
 
*************************************

آئــيـنهء دل مــن, با چــشـــــم بـاز بــنـگــر
تـصـويـر جانـفـزايـــت, هـر جا بـنـاز بنگر
در مردُمـان چشـمـم, صد گونه رازِ ديريـن

شد جلوه گر بسـويت, يک لحظه راز بـنگر
ما شــاهـد وفـائيــم, ايـنـرا زمـدعـی پــرس

گر حرف وی نخواهی, ســوز و کـداز بنگر
چـون گـردِ خاک راهـش, افـتاده دل بهـر سو

در حــــال نــامـرادی, خيــلِ دراز بـــنـگــر 
"چـنـديـن رهــی چـه نالی, از داغ بی نصيبی"

بـر جمع کــشــته گانــش, حـالِ نـيـاز بـنـگـر


*******************************************************************************
يک لحظه شـــرارِ دل تو, ما شــدنی نيسـت
ابروي رخِ خوب تـو, گويا  شــدنی نيســـت
شــبها مـنُ می, قصـه گيسـوئ تـو در پيش

افسوس که رخســارِ تو, پيدا شـدنی نيســـت
شـب تا دلِ شـب, خواهشِ ديدار تو ام کُـشت

ســيه شــامِ قسـم خوردهء, فردا شـدنی نيست
از تــلــخی اقــبال, چــگويــم کـه دريـن باغ

ايــن شــاخِ تـبر خورده, مداوا شدنی نيســت
لبــهای شـــکرخــندِ تو, بُردســــت دلُ ديـن

چشــمان ســيه مسـتِ تو, جويا شدنی نيســت
راز مــنُ تو تا به ابـد, مســـتُ جـوان اســت

در عــرش گره خوردهُ رســوا شــدنی نيست
از قصهء هجران چه نويـــسم, که درين بزم

     جز شيخ کسی نيست, که ترسا شدنی نيست
(۱) 

در جمع مُغان آتـــــــش رويت, چه بيفروخت
گرم هسـت هنوزش دلُ تـنها شــــدنی نيسـت
حـلاج به حـق رفـتُ دل از مــا به تــلاطــــم
اين قصـه چه ها کـرده که کوتا شـدنی نيسـت

*************************************************************

بگو چگونه خداوند آفریده ترا ؟

که آنچنان که تو هستی ، کسی ندیده ترا

چه نقش معجزه یی بوده ای که دست خدا

به هر چه ، رنگ خدا داشته کشیده ترا

به نیمه های شب از خواب دیده باز مکن

که اشتباه نگیرند با سپیده ترا

نه وهم خالصی ای گل ، نه واقعیت محض

میان این دو ، دل من به خواب دیده ترا

نشد که وصف تو گویم به صد غزل ، هیهات

مگر که وصف کنم در دو صد قصیده ترا

گرانبهاتری از یوسف و ، زلیخا وار

دلم به قیمت رسوایی اش خریده ترا

خوشا به حال من، ای معنی نهایت گل

که از برای دلم ، دست عشق ، چیده ترا

زپشت پنجره ام، بی صدا ، چه می گذره ؟

قسم به عشق ، که گوش دلم شنیده ترا !

خدای عشق به جان من آفرین گوید

که از میان همه خلق ، برگزیده ام ترا

 

مژده بده ، مژده بده ، يار پسنديد مرا
سايه ي تو گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم ، گريه ي خنديده منم يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا كعبه منم ، قبله منم ، سوي من آريد نماز كان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا پرتو ديدار خوشش تافته در ديده ي من آينه در آينه شد ، ديدمش وديد مرا آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او تاب نظر خواه و ببين كاينه تابيد مرا گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملك گوهري خوب نظر آمد و سنجيد مرا نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند رشك سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا هر سحر از كاخ كرم چون كه فرو مي نگرم بانگ لك الحمد رسد از مه و ناهيد مرا چون سر زلفش نكشم سر ز هواي رخ او باش كه صد صبح دمد زين شب اميد مرا پرتو بي پيرهنم ، جان رها كرده تنم تا نشوم سايه ي خود باز نبينيد مرا

*********************************************

 ای آنکه غمت محول حال  من است

                   بین  من وتو حجاب اعمال من است

                   پرواز تا به  آستان  تو ، نیست  محال

                   هر عیب که هست در پر وبال من است.

**************************************************************

مارا نه غم دوزخ وني حرص بهشت است

                                  بردار زرخ پرده كه مشتاق لقائيم

 

**********************************************************************

چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن

ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن

ولي لبهاي خود همواره بستن
چه دردي است در ميان جمع بودن

ولي درگوشه اي تنها نشستن

به رسم دوستي دستي فشردن

ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن

ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ

چه خوش باشد از اين غمخانه رستن

چه دردي است در ميان جمع بودن

ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن

ولي در چشم خود آرام شکستن
به رسم دوستي دستي فشردن

ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولي در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن

ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ

چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن

چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن

*******************************************************************************

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم

از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

 ******************************************************************************

در مصلحت عشق جز وفا نمی دانم

کنار عشق بمانم چون جفا نمی دانم

بر دو رویان عالم جز جفا نمی دانم

هدیه ای بهتر از عشق از خدا نمی دانم

در زلالی عشق جز صفا نمی دانم

چون عاشقم ترک وفا هرگز نمی دانم 

**********************************************************************************

 

شـربتی از لـب لعلش نچـشيـديم  و برفـت

                              روی مه  پيکـر او سـيـر نديديم  و برفـت

گويی ازصحبت ما سخت به تنگ آمده بود

                              بار بربست و به گردش نرسيديم و برفـت

هيچ کس غم تنهاييم را حس نکرد

                                                        هيچ کس وسعت حيرانيم را حس نکرد

با  وجـود  خـنـده های  تـلخ  من

                                                        هيچ کس گريه  طولا نيم را حس نکرد

 در هجوم  لحـظه هـای  بی کسی

                                                        هيچ کس لحظه  پا يا نيم را حس نکرد

********************************************************************

   اوّل به  وفا، مِی  وصالم  در داد

                                             چون مست شدم، جام جفا را سر داد

     پُِر آب دو ديده و پُر از آتش دل

                                             چون  خاک ره او شدم، ببادم بر داد

*********************************************************************

زمانه

يارب اين چه شهری است که ميخانه ندارد

                                                         ويرانه شود شهری که پيمانه مستانه ندارد

 هر که با ماست ، ميل  کشتن  ما  می کند

                                                         جرم ياران چيست، دوران اين تقاضا می کند

*************************************************************

رفتن

بالاخره چه خوب باشی چه بد ، یه روزی دستتو می گیرنو با زور از این

دنیا می برنت ، بدون اینكه خودت بخوای

وتو هم باید از همه اون چیزایی كه خیلی دوسشون داری دست

بكشی و بری.

و چه سخته برای همیشه رفتن ...

 

عاشقان دل شكسته را صبر بايد

زورقی بشکسته بودم پای در موج بلا

    عشق تو من را ز طوفان بلا کرد رها

         آتش عشق تو سوزاند تمام هستی ام

             هستي ام نيست شد٫هست شد نيستي ام
عاشقان دل شكسته را اميد بايد

 

خدا

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

 

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

 

*******************************

"پروردگارم، مهربان من،

از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!

در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است

و هر زمزمه اي بانگ عزايي

و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي،

رنج زاي گسترده اي.

در هراس دم مي زنم.

در بي قراري زندگي مي كنم.

و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است.

اين حوران زيبا و قلمان رعنا

همچون مائده هاي ديگر براي پاسخ نيازي در من اند،

اما خود من بي پاسخ مانده ام.

هيچ كس، هيچ چيز

در اين جا "به خود" هيچ نيست.

"بودن من" بي مخاطب مانده است.

من در اين بهشت،

همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

"تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود

در سرزمين وجود بيگانه بوده اي"!

"كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"!

دردم درد "بي كسي" بود

*********************

ای خداوند!
به علمای ما مسؤولیت
و به عوام ما علم

و به دینداران ما دین
و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفكران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت   و به اساتید ما عقیده

 و به دانشجویان ما نیز عقیده  و به خفتگان ما بیداری

و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام

 و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد  و به شاعران ما شعور

 و به محققان ما هدف  و به مبلغان ما حقیقت

 و به حسودان ما شكاف و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب  و به فرقه‌های ما وحدت

 و به مردم ما خودآگاهی

و به همه‌ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!

*****************************

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را .......

***************************

خدايا مرا از همه فضايلي كه به كار مردم نيايد محروم ساز