...عمریست پشیمان ز.....
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیـــــــــش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشــــــــــــی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گرانجانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۱۷ ساعت 15:1 توسط نیما
|
معبودا :