اشک ابر
زندگی گل زردی است به نام ( غم ) فریاد بلندی است به نام ( آه ) مروارید قلتانی است به نام ( اشک) و آیینه ای شکستنی است به نام (دل)
سهراب ! گفتی چشم را باید شست . شستم ولی .......
گفتی جور دیگر باید دید دیدم ولی..........
گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی......
او نه به چشمهای خیس و شسته ام را
نه نگاه دیگرم را
هیچکدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :"دیوانه ی باران ندیده "
هیچکس در دل تاریکی شب
با چراغی به سراغم نرسید
هیچکس موقع پژمردن فصل
با گلی تازه به باغم نرسید
هیچکس.............
هیچکس بازو به بازویم نداد ای روزگار
گل پریشان شد زمستان شد بهار
از جوانی نیست چیزی یادگار..
هیچکس این روزها همدرد و همرازم نشد
آگه از درد من و دلسردی سازم نشد....
هیچکس...............
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۱/۲۵ ساعت 20:35 توسط نیما
|

معبودا :