خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد نمیرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید دل خزان زده ام را پر از بهاران کرد چراغ خانه ی آن دلفروز روشن باد که ظلمت شب ما را ستاره باران کرد دو چشم مست تو نازم به لحظه های نگاه که هر چه کرد به ما ناز آن خماران کرد من از نگاه تو مستم بگو که ساقی بزم چه باده بود که در چشم نازداران کرد به گیسوان بلندت طلای صبح چکید ببین که زلف تو هم کار آبشاران کرد دو چشم من که شبی از فراق خواب نداشت به یاد لاله ی رویت هوای باران کرد به روی شانه ز بلبل به شوق یک گل خاست چنین هنر غم دلدادگی هزاران کرد گلاب می چکید از خامه ات به جام غزل شکفته طبع تو را روی گلعذاران کرد
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۰۸/۲۹ ساعت 21:54 توسط نیما
|
معبودا :
چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم : الهی العفو ... که عفو و بخششت را می طلبم اما باز هم جلوی نفسم را نمی گیرم ؟
چگونه شرمسارت نباشم در حالیکه هر چه جور و جفا از من می بینی باز هم رشته ی مهر و دوستی ات را نمی گسلی و رهایم نمی کنی؟
چگونه ادعای بندگی کنم در حالیکه خود می دانم عبد تو نبودم و بنده ی نفس بودم؟
اما مهربان خالقم!
تنها چیزی که می توانم بگویم این است که با همه ی شرمندگیهایم ادعا می کنم که بنده ی تو هستم
و تنها کلامی برایت بگویم که نکند عمر به سر آید و این کلام را نگفته باشم :
خدایا! ساده بگویم ... دوستت دارم
و اینک دستم را بر آستانت بلند می کنم که دستگیرم باشی
تو همانی که من می خواهم . پس مرا همان کن که تو می خواهی