هیچ عاقلی هوشیار نیست
لب نهادم بر لبش عقل از سرم
بیرون پرید راستی در ان زمان هیچ عاقلی هوشیار نیست
نیمه شب در بسترم افکنده خود را خوب من
گفت: بوسه می خواهم بیا اکنون کسی بیدار نیست . گفتمش : ای
عشق ازارم مده رفتم ز کف.گفت : مهربانم امشب صحبت ازار
نیست. گفتمش از لب ببوسم یا بچسبد بر لبت . گفت : خوبم این
سخن را حاجت تکرار نیست . لب نهادم بر لبش عقل از سرم
بیرون پرید راستی در ان زمان هیچ عاقلی هوشیار نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۳۱ ساعت 10:7 توسط نیما
|
معبودا :