لب نهادم بر لبش عقل از سرم

بیرون پرید راستی در ان زمان هیچ عاقلی هوشیار نیست


نیمه شب در بسترم افکنده خود را خوب من


گفت: بوسه می خواهم بیا اکنون کسی بیدار نیست . گفتمش : ای

عشق ازارم مده رفتم  ز کف.گفت : مهربانم امشب صحبت ازار
 
نیست. گفتمش از لب ببوسم یا بچسبد بر لبت . گفت : خوبم  این
 
سخن را حاجت تکرار نیست . لب نهادم بر لبش عقل از سرم

بیرون پرید راستی در ان زمان هیچ عاقلی هوشیار نیست