درمسلك ما عــشـق هم آغوشي نيست

شبی دل را به تاریکی، ز زلفت باز می جستم
رخت می دیدم و جامی حلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

در مكتب ما رسم فراموشي نيست
درمسلك ما عــشـق هم آغوشي نيست
مـهـر تـو اگـر بـه هـستي ما افتاد
هرگز به سرش خيال خاموشي نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۳۱ ساعت 13:8 توسط نیما
|
معبودا :