خون و آتش، هر دو با هم می زند 

بر دلم، خواهم نخواهم می زند

نرگسش، آتش به جانم می زند

خنده اش، مستانه راهم می زند

تیغ ابروی سیاه دلکشش

زخم بر قلب تباهم می زند

خال و چال چانه ی زیبای او

همچنان یوسف، به چاهم می زند

گیسوی زاهد فریبش، آشکار

 طعنه بر روز سیاهم می زند

وقر و سنگینی رفتارش، عیان

 خنده بر بار گناهم می زند

از جفا و از عتابش، تیرها

 بر دل پر درد و آهم می زند

گونه های سرخ او، بس طعنه ها

 بر رخ زرد چو کاهم می زند

من ندانم چون زند آتش به جان

این فقط دانم که گاهم می زند

بر دل غمدیده ی " من "، ناصواب

خون و آتش، هر دو با هم می زند