پيكرم شمع گنه می افروخت
و چه آغاز دل انگیزی
آن زمان که به تو پیوستم
و همان پیوستگی معنی زندگی ام شد
و چه زیبا دیدم
که به تو محتاجم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من چشمان پاک اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که
آینده دست اوست

كاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گياهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم
كاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم
می گذشتم ز در خانه تو
...
كاش چون ياد دل انگيز زنی
می خزيدم به دلت پر تشويش
ناگهان چشم ترا می ديدم
خيره بر جلوه زيبائی خويش
كاش در بستر تنهائی تو
پيكرم شمع گنه می افروخت
ريشه زهد تو و حسرت من
زين گنه كاری شيرين می سوخت
كاش از شاخه سرسبز حيات
گل اندوه مرا می چيدی
كاش در شعر من ای مايه عمر
شعله راز مرا می ديدی
معبودا :