پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت

و کاش پُر شوم از شور عاشقانهی تو
سکوت تلخ مرا بشکند ترانهی تو
کبوترم بنشین، خسته شد پَر و بالت
حریر دامن سبز من آشیانهی تو
ببار تا که بنوشم صدای سبزت را
بخوان گرفته دلم باز هم بهانهی تو
کدام چشمه بگو، میرسد به چشمانت؟
بگو که از کِه بپرسم نشان خانهی تو؟
دلِ گرفتهام، امشب عجیب توفانی است
پُرم زِ هقهق باران، کجاست شانهی تو؟
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۶/۱۶ ساعت 14:53 توسط نیما
|
معبودا :