به های های همی خون ز دیدگان ریزد
دلم میان دو زلفت نهان شد ای مه روی
ز بهر آن که ز چشمت همی بپرهیزد
نبینی آن که چو تو زلف را به شانه زنی
سر دو زلف تو در شانه می درآویزد؟!
دل من است که با شانه کارزار کند
در آن میان که از او باد، مشک می بیزد
همی بترسد کاو را برون برد ز میان
چو دید چشمت زو رستخیز برخیزد
از آن قبل همه شب مستمند تو بولیث
به های های همی خون ز دیدگان ریزد
وگر بخسبد یک چشم زخم وقت سحر
نسیم زلف تو آن خفته را برانگیزد
وگر ببیند غمازغمزه تو، دلم
هلاک جان بود ار جان از او بنگریزد
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۶/۱۶ ساعت 15:22 توسط نیما
|
معبودا :