ای دخترخانم ............آهای آقا پسر با شما ها هستم
تو كه تنها در گوشه ای تاریك از اتاق

در غم عشقت كه دیروز از دستش دادی
میسوزی
فكر كردی عاشقت بود
كه هر روز تو چشات زل می زد
میگفت عاشقته و توام از چشات اشك می اومد
چی فكر كردی؟
نه دیگه به چشم می ای
نه هیچ كس صدات می كنه
نه دیگه افتابی به چهره داری
و نه كلیدی در جیب كه در های برف رو باز كنی و افتاب و به خونه بیاری
تازه به خودتم كه میای نمی دونی بخندی یا گریه كنی
وقتی كه به درهای بسته مشت میكوبیدی
تا عشقت با ترانه هایش بگذرد
اره....داری تو خیابونای برفی محو میشی
چیه؟به فكر افتادی؟
تازه فهمیدی بازیچه شدی؟
تازه فهمیدی پسرا از دخترا عروسك بازی رو بیشتر دوست دارن
چیه؟بازم كه ساكتی!!!!!!!!!یه چیزی بگو بفهمم زبونتو كه از دست ندادی
میدونم....كنارتو ندیدی كه دختران با ترانه های گلو گیر در خیابان های برفی محو می شدند
و در خیابونای برفی از دست می رفتند
وقتی كه نمی دونستند
بخندند یا گریه كنن
اینهارو گفتم كه چیزی بگم و رهاتون كنم
می خوام بگم
سرمون كلاه رفته
می خوام بگم
عروسك بازی بسه