دلی دارم که از شوق وصالت
صفایی بود دیشب باخیالت خلوت مارا
ولی من بازپنهانی تو راهم آرزو کردم
منم سرگشته ی حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست
دلی دارم در آتش خانه کردن
میانه شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت
دلم را ز غم ویرانه کرده
ز هجرت روز و شب فریاد دارم
ز بیدادت دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینه ی خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۳/۳۱ ساعت 16:12 توسط نیما
|
معبودا :