صفایی بود دیشب باخیالت خلوت مارا 

 ولی من بازپنهانی تو راهم آرزو کردم

 

منم سرگشته ی حیرانت ای دوست

کنم یکباره جان قربانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کردن

میانه شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

دلم را ز غم ویرانه کرده

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

ز بیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه ی خود

هزاران کشته چون فرهاد دارم