تو بمان...

توهمان پاک ترین آرزوی من... تو همان زیباترین رویای من... چشمان تو اوج

پرواز من، تو بمان با من که چشمانم خسته است تنها تو بمان که دلم

افسرده است...

تو تنها مرهم دردهای من،بمان با من که من محتاج تو ام... تو تنها رفیق

دلتنگی های من،همدم روزهای گریه ام بمان با من که دست های من

خسته است. باز من را بخوان با من که من صدایم در این سکوت شکسته

است.باز غم هایت را بگو با من که من دلم تنگ است،تنگ ِ چشمان خسته

ات....

 

تو تنها هم درد روزهای خستگی ام، خود را بخوان با من شاید صدای قصه

غصه هایت این بغض را بشکند و تو را از نو نویسد... تو که خسته ای از

هرچه که گذشت تویی که خسته ای از هر چه که هست، این قصه را باز

بخوان با من شاید قصه ی دیگری نوشتیم،دستانت را در دستانم بگذار شاید

با هم به جایی برسیم، جایی که شبش پر نور است ،همان جایی که واژه

درد در آن معنا ندارد دستانت را در دستانم بگذار شاید با هم بتوانیم...

بتوانیم که بگذریم از همه درد هایمان، ارزش لبخند ها و حتی نفس های

یکدیگر را بدانیم...تو بمان تنها تو بمان با من تا همه درد ها و غصه های

خویش را به لبخند یکدیگر بفروشیم...