این سفر قلب تو را من می کند تا آن جهان
نگاه پر امیدت را در آغاز سفر آغاز کن
ره پر از خار و خس است بیراهه ها را باز کن
شعر بی پایان بگو با شاعران زنده دل
دست دیوان را بگیر و بر بیفکن تا به گل
صبخ تاریک مرا شب کن ولی با نور ماه
غیر از تو دل گسستن هر چه میخواهی بخواه
خاطرم را شعله ی سرد فراموشی گرفت
خیز و روشن کن که جان را گرد خاموشی گرفت
مردن از بی تو به مقصد رفتن آسان تر بود
قیمت خونم از این دوری چه ارزان تر بود
این سفر قلب تو را من می کند تا آن جهان
این صدای پای عشق است میشناسد گوش جان

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۹ ساعت 12:8 توسط نیما
|
معبودا :