بگذار تا برآید در آرزویت جانم

بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت
بی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم؟
ای دوست گاه گاهی میکن به من نگاهی
آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم
هرگز نگفتی ای جان کان خسته را بپرسم
وز محنت فراقش یک لحظه وارهانم
اکنون سزد نگارا..گر حال من بپرسی
کز محنت فراقت پوسیده استخوانم
باری ... این دم بس ناخوش است و درهم
بگذار تا برآید در آرزویت جانم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۱۲ ساعت 15:49 توسط نیما
|

معبودا :