زیر و بالا،همه چون جلوه گه طلعت اوست

به در کعبه سحرگه من و دل، دست زدیم
به امیدی که درآن خانه کسی ،هست زدیم
لاجرم دست ارادت به در پیر مغان
خادم کعبه چو در بر رخ ما بست زدیم
تا نگیرند پی خون کسی دامنمان
خویش را بر صف پرهیزکنان،مست زدیم
سنگ بر شیشه ی تقوی و قدح،از کف دوست
لب ساقی به لب جام،چو پیوست-زدیم
زیر و بالا،همه چون جلوه گه طلعت اوست
گه سراپرده به بالا و،گهی پست زدیم
فال بی دولتی و،قرعه بد بختی خویش
رشته الفت ما،دوست چو بگسست زدیم
آسمان کرد سیه روز و پریشان ما را
که چرا در خم گیسوی بتان،دست زدیم
من و جان اگر از خویش نرستیم-ولی
دست در دامن آنکس که زخود-رست زدیم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۹ ساعت 14:36 توسط نیما
|
معبودا :