پذیرفتم ...
من پذيرفتم شكست خويش را
پند هاي عقل دور انديش را
من پذيرفتم كه عشق افسانه است
هر كه عاشق مي شود ديوانه است
ميروم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزاد باش
گر چه تو تنها تر از من مي شوي
آرزو دارم تو هم عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي اين لحظه هاي سرد را
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۳۰ ساعت 22:49 توسط آشنای غریب
|
معبودا :