می روم خسته و افسرده و زار


سوی منزلگه ویرانه خویش


به خدا می برم از شهر شما


دل شوریده و دیوانه خویش


می برم تا که در آن نقطه دور


شستشویش دهم از رنگ نگاه


شستشویش دهم از لکه عشق


زین همه خواهش بیجا و تباه


 
می برم تا ز تو دورش سازم


ز تو ای جلوه امید حال


می برم زنده بگورش سازم


تا از این پس نکند باد وصال


 
ناله می لرزد


می رقصد اشک


آه بگذار که بگریزم من


از تو ای چشمه جوشان گناه


شاید آن به که بپرهیزم من


بخدا غنچه شادی بودم


دست عشق آمد و از شاخم چید


شعله آه شدم صد افسوس


که لبم باز بر آن لب نرسید


عاقبت بند سفر پایم بست


می روم خنده به لب ‚ خوینن دل


می روم از دل من دست بدار


ای امید عبث بی حاصل

  

mt.hamtaraneh.com

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم


 چگونه دل اسیرت شد


 قسم به شب نمی دانم


 تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی


 و من در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم


 تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان


 و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم


 تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف


 و من در آرزوی قطره های پاك بارانم


 نمی دانم چه باید كرد با این روح آشفته


 به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم


تو دنیای منی بی انتها و ساكت و سرشار


و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
 
love.jpg
 

غروب پاییزه

دلم غم انگیزه

چشم فلک نمنم

اشکاشو میریزه

 

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

 

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری ، به همان منظر دور

 

به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش

 

می توان یک شَبه پی برد به دلدادگیش

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سبزی او

 

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

 

آی ای بی رنگ تر از آینه ، یک لحظه بایست

 

راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

 

عاشقی جرم قشنگی است به انکارمپوش 

 

 

تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم