زندگی

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟
كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟
صبحها « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد
شب « گل الماس » را بر سقف مينائي ببيند
ريخت ساقي باده هاي گونه گون در جام هستي
غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي ببيند
شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »
شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » ببيند
« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند
« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » ببيند ؟
*************************************************************

الهي بدلهاي افروخته
بجانهاي از عاشقي سوخته
بآهي كه بر جاني آتش زده
بجاني كه سوزد چو آتشكده
به اشكي كه در ماتمي ريخته
چو گوهر به مژگاني آويخته
بچشمي كه از غم در آن خواب نيست
بجاني كه يكدم در او تاب نيست
بلبخند تلخ تهي دستها
بفرياد از عاشقي مست ها
بهر كس كه سوزيست در جان او
بدردي كه مرگ است درمان او
بآن مادر پير دلسوخته
كه چشمش براه پسر دوخته
به پايي كه پوينده راه تست
بدستي كه هر شب بدرگاه تست
بهر نو عروسي كه ناكام، مرد
به پر بسته مرغي كه در دام، مرد
به پير تهي دست با آبروي
بزنهاي غمگين آشفته موي
به دردي كه در سينه ها خفته است
به رازي كه در سينه، ناگفته است
به بيمار آشفته از دردها
بانده فقر جوانمردها
بانعام خود سر فرازيم ده
ز ديگر كسان بي نيازيم ده
خدايا! بخون شهيدان تو
بآيات جانبخش قرآن تو
به آه سحر خيز شب آشنا
به بيمار با سوز تب آشنا
به آن دل كه از غصه ويرانه است
بآن زن كه آهش غريبانه است
بشبناله بينوايان پير
به طفل يتيمي كه ناخورده شير
بعشقي كه با شرم آميخته
به اشكي كه در عاشقي ريخته
بمردي كه شرمنده و خسته پاي
بدست تهي رو نهد بر سراي
به اشك جوانان پرهيزكار
كه ريزد ز بيم تو در شام تار
به شبهاي تلخ دل افسردگان
ببانگ عزاي جوانمردگان
بموئي كه از غم پريشان شده
بروئي كه در گريه پنهان شده
به آن واپسين دم كه هنگام مرگ
جواني خورد جرعه از جام مرگ
به شبناله مادري دردناك
كه دارد عزيزي در آغوش خاك
بآن بي پناهي كه در بيكسي
بنالد كه يكدم بدادش رسي
بده بخت آنم كه ياري كنم
ز غمخوارگان غمگساري كنم
الاهي باندوه پيغمبران
بدلهاي تابان دين پروران
به زندانياني كه در غربتند
بآوارگاني كه در غربتند
بآن دل كه در آن بجز آه نيست
بجاني كه از شادي آگاه نيست
به آخر دم مادري دلپريش
كه گريد بفرزند تنهاي خويش
به آنان كه از غصه آكنده اند
بغربت بهر سو پراكنده اند
به بيمار حيران مرگ انتظار
به بدرود محكوم در پاي دار
بطفلي كه آهيش در سينه است
و تنها كس او در آئينه است ـ
سيه جامه پوشد ز شام سياه
بشب شير نوشد ز پستان ماه ـ
بخسبد غريبانه در سوز تب
بآهنگ لالائي مرغ شب
بدان شام سريد كه عريان تني
شود گرم، با ياد پيراهني
به صبح يتيمان شب زنده دار
بشام غريبان بي غمگسار
ببخشا مرا دولت بندگي
كه فردا نگريم ز شرمندگي
![]()
*******************************************************
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند به لبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
به لبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟

*******************************************************
دردمندان را دوايي نيست در ميخانه ها
ساده دل آنكس كه پيمان بست با پيمانه ها
مست توحيدم نه مست باده انديشه سوز
سر خوشي ها را نجويم از در ميخانه ها
عكس روي باغبان پيداست در هر برگ گل
سير كن نقش خدا را در پروانه ها
داستان اهل دنيا را به دنيا دار گوي
گوش من آزرده شد از جور اين افسانه ها
گر كه جويي روشني، در خاطر بشكسته جوي
رونق مهتاب باشد در دل ويرانه ها
سر بپاي بينوايان من نهم تا زنده ام
چون خدا را ديده ام در كنج محنت خانه ها .
*******************************************************
مردم نميدانند پشت چهره من ـ
يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است
مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي
تا آنكه دانند ـ
بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است
وز دولت باران اشكم ـ
گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است
***
من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم
اندوه من، اندوه پست « آب و نان »نيست
اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ
جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست
***
شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ
هر سو ببامي ميدود موج نگاهم
در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:
« من دردمندم »
« من بي پناهم »
***
از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !
« من تيره بختم »
« من موج اشكم »
« من ابر آهم »
بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:
« كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»
« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ
« در قعر چاهم »
***
بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !
من تيره روزم ـ
بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »
***
ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه
اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار
در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »
***
با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:
كاي شب نشينان تهي دست !
وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !
آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست
در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم
شرمنده ام از دستگيري
اما در اين شرمندگي ها بيگناهم
دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم
اين را تو ميداني و ميداند خدا هم

*******************************************************
افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ
افتاده ام به گوشه ي تنهائي
من يكطرف نشسته ام و غمها
ايستاده اند گرم و صف آرائي
***
در بزم گرم زندگيم، بيگاه
سنگي فتاد و ساغر من بشكست
طفلم رميد و همسر من بگريخت
دستي رسيد و رشته ما بگسست
***
عمري قرار زندگيم بودند
رفتند و هيچ صبر و قرارم نيست
خواهم ز چنگ حادثه بگريزم
ايواي من كه پاي فرارم نيست
***
كو خنده هاي كودك دلبندم؟
آن گر مخوي نغمه سرايم كو؟
آنكس كه كودكانه گه بيگاه ـــ
ميگفت قصه ها ز برايم كو؟
***
ايواي از شكنجه هاي تنهائي
كو همسرم؟ كجاست هماغوشم؟
فرزند من كجاست كه با شادي ـــ
بالا رود ز دست و سر و دوشم؟
***
خاموش مانده خانه من امشب
در آن خروش و همهمه بر پا نيست
دلبند كودكم كه دلم ميبرد ـــ
آرام جان خسته « بابا » نيست
***
اي تك ستاره هاي شب تارم
اي اشكها! ز ديده فرو ريزيد
اي لحظه هاي غم زده! بنشينيد
اي ديوهاي حادثه! بر خيزيد
***
در اين شب سياه غم آلوده
من هستم و سكوت غم انگيزي
وز اين سياه چال ،نصيبم نيست ـــ
جز واي واي شوم شباويزي.
*******************************************************
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد.
ما ز اقليمي پاك-
كه بهشتش نامند-
بچنين رهگذري آمده ايم.
گذري دنيانام-
كه نامش پيداست-
مايه پستي هاست.
ما ز اقليم ازل-
ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم
چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم
مادر آن روز نخست-
تك و تنها بوديم
خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخني ازپدر و مادر دلبند نبود
يكزمان دانستيم-
پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست
خواهر و همسر دلبندي هست
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:
روزي از راه رسيد-
كه پدر لحظه بدرودش بود
ناله در سينه تنگ-
اشك در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانكاه نداشت
سينه اش سنگين بود-
قوت آه نداشت.
با نگاهي ميگفت:
پس از آن خستگي و پيري و بيماريها-
دفتر عمر پدر را بستند
اي پسر جان، بدرود!
اي پسر جان، بدرود!
لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه-
اثري هيچ نبود
پدرم چشم غم آلوده حيرانش را
بست و ديگر نگشود.
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:
روزي از راه رسيد-
كه چنان روز مباد
روز ويرانگر سخت
روز طوفاني تلخ
كه به درياي وجودم همه طوفان انگيخت
زورق كوچك بشكسته ما-
در دل موج خروشنده دريا افتاد
كاخ اميد فرو ريخت مرا-
مادر خسته تن خسته دلم-
زمن آهنگ جدائي دارد
حالت غمزده اش-
چشم ماتمزده اش بامن گفت:
كه از اين بندگران عزم رهائي دارد.
***
مادرم آنكه چو خورشيد بما گرمي داد-
پيش چشمم افسرد
باغ سر سبز اميدم پژمرد
اشك نه، هستي من-
گشت در جانم و از ديده برخسار دويد
مادرم رفت و به تاريكي شبها گفتم:
آفتابم زلب بام پريد.
***
زندگي دفتري ازخاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:
لحظه يي ميايد-
لحظه يي صبر شكن-
كه يتيمي سر راهي گريد
پدري نيست كه گردي ز رخش برگيرد
مادري نيست كه درمانده يتيم-
جاي در دامن مادر گيرد.
***
زندگي دفتري از خاطره هاست:
بارها ديده ام و مي بينم-
مادري اشك آلود
با نگاهي پردرد
چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است
وز تهي دستي خويش-
بهر تنها فرزند-
سالها حسرت و ناكامي اندوخته است
پشت سر مي بيند-
دشت تا دشت، غم و غربت و سرگرداني
پيش رو مينگرد-
كوه تا كوه پريشاني و بي ساماني
من بجز سكه اشك-
چه توانم كه بپايش ريزم؟
نه مرا دستي هست-
كه غمي از دل او بردارم
نه دلي سخت كزو بگريزم
***
ما همه همسفريم
كاروان ميرود و ميرود آهسته براه
مقصدش سوي خدا آمدهايم-
باز هم رهسپر كوي خدائيم همه
ما همه همسفريم
ليك در راه سفر-
غم و شادي بهم است
ساعتي در ره اين دشت غريب-
ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي
لحظه يي در دل اين وادي پير-
ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»يي
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:
يكنفر در شب كام-
يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست-
يكنفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم-
عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد-
پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم
پدر خسته براه-
مادر بخت سياه-
سوواران پسر و دختر تنها مانده-
عاشقاني كه زهم دور شدند-
دختراني كه چو گل پژمردند-
كودكاني كه به غربت زدگي-
خفته در گور شدند-
همگي همسفريم.
***
تا ببينيم كجا، باز كجا،
چشممان باردگر-
سوي هم بازشود؟
در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه-
زندگي باهمه معني خويش-
ازنو آغاز شود.
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد
*******************************************************

ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -
شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان
وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -
سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست
*****
در ديدگاه من -
اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود
سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود
رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -
هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -
كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.
*****
در ديدگاه من -
درياست آسمان و ندارد كرانه اي
جز بي نشانگي -
از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي
گفتم شبي به خويش:
اين آسمان پير -
بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -
دنبال ناخداست
پس ناخدا كجاست؟
در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:
درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست
*******************************************************
معبودا :