پيداست هنوز شقايق نشدي

زنداني زندان دقايق نشدي

وقتي که مرا از دل خود مي راني

يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي

     پاييز بهاريست که عاشق شده است

از کسی نمی پرسند
چه هنگام می تواند
خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند
از خویشتنش نمی پرسند ...
زمانی
به ناگاه
باید با آن رو در رو در آید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را
تا دیگر بار
بتواند که برخیزد

 

 

عاشقانه‌های ناب را
برای کسی می‌سرايند
که شعله‌ی اميد
در چراغ انتظار
پِت پِت کند
و فانوس راه
خاموش و آويخته باشد
به ديوار
من اما
برای تو
کلمه کم می‌آورم
بانوی من!
شعر بلد نيستم
وقتی آمدی
با چشم‌هام می‌گويم
...
عاشقانه‌های ناب را
برای آدمی می‌خوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بيارايد
و زيباترين لباس‌هاش را
برای معشوق به تن کند
من اما
لباسی به تنت نمی‌گذارم
...
عاشقانه‌های ناب را
برای زنی می‌گويند
که با عطر کلمات
شبی
دل‌آرام شود
من اما
قرار ندارم
شبی آرام برای تو بسازم ...

. 

می خواهم بگذرم ،
بگذرم از هر آنچه که تو نديدی و من احساس کردم
تو نشنيدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهايی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ريختم ،
برای روزهايی که چه نيازمند تو در کنارم بودی
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به ياد آوردم ،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم     
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم ،
از تو !
ز عشق ويران کنندهء تو !
قلب اين پرنده امروز از پيش تو پرواز خواهد کرد

 

 

برای دیدنت
یک چشم کافیست
اما ! من چشمان دریا و آسمان
را وام گرفته ام
تا بازت نگرم
صد هزار چهره داری
و رنگها بر پلکهایت
به خواب می روند
و دستانت
که تندیس پرستشند
و خلقت
راز
زیبای
نگاه
توست ...