مرو
بنشين ، مرو ، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بگذار تا سپيده بخندد به روي ما
بنشين ، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"
حسرت خورد ز روشني آرزوي ما
بنشين ، مرو ، هنوز به كامت نديده ايم
بنشين ، مرو ، هنوز كلامي نگفته ايم
بنشين ، مرو ، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بنشين ، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم
بنشين ، مرو ، كه در دل شب ، در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست
بنشين و جاودانه به آزار من مكوش
يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست
بنشين ، مرو ، حكايت "وقت دگر" مگوي
شايد نماند فرصت ديدار ديگري
آخر ، تو نيز با منت از عشق گفتگوست
غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟
بنشين ، مرو ، صفاي تمناي من ببين
امشب ، چراغ عشق در اين خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشين ، مرو ، مرو كه نه هنگام رفتن است ...!
اينك ، تو رفته اي و من از راه هاي دور
مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!
مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد
مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه
درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز
ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -
با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !
به دست موج خيالت سپرده ام جان را .
فضاي ياد تو ، در ذهن من، چو دريائي است ؛
بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .
درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم ،
چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

معبودا :