به خودت بیندیش

آدم های خسته کننده ی اطرافمان ای مترسک های گاه متحرک زندگی آن سکوتی نیست که فکرش را می کنید زندگی خماری و نئشگی یا مستی نیست و هم جدول کلمات متقاطع یا صفحه ی شطرنج خیالی٬نظر بازی و عشق بازی نیست زندگی تکرا ر طلوع و غروب آفتاب نیست همین آفتاب نکراری می تواند هرروز انرژیش را به گونه ایی دیگر به تو بتاباند تا تو هم دیگری باشی!!
ای ساکت ٬ای بغض در گلو خفه٬ ای تکراری ای مترسک ...
خانه ی دوست هنوز هم آن نزدیکی هاست
سکوت همیشه هم نشانه ی رضا نیست گاه ی ترس است یا ....
فریاد نمی زنی لااقل به خودت بیندیش

ماهی به آب گفت:تو اشکهای منو نمی بینی چون من تو آبم .... آب جواب داد اما من اشکهای تو رو احساس می کنم چون تو در قلب منی....
مرا تنها مگذار ! بی تو آسمان زیبا نیست و راه رفتن ابرها به مردگانی می ماند که از خوابی دیر بر خواسته اند ، بی تو کتابها بسته می مانند و قلمها نای نوشتن ندارند ، بی تو هیچ جاده ای به طرف افقهای روشن نمی رود و هیچ جنگلی به فکر سبز شدن و بالیدن نمی افتد و هیچ پرنده ای بالهایش را برای پرواز آرایش نمی کند .
مرا تنها مگذار ! نمی خواهم در اتاقی که از بوی خورشید تهی است نفس بکشم ، نمی خواهم در محاصره دیوارها و پرده ها باشم ، نمی خواهم ستاره ها را از یاد ببرم .
بی تو لبخند مفهومی نداره و زندگی یک معمای حل ناشدنی است ، بی تو زمین یک توپ سرگردان است و دلم یک تکه یخ است ، بی تو شعرهای شرقی من بی معنی است و گلهایی که در باغچه ام کاشته ام رنگ و بویی ندارد .
مرا تنها مگذار ! من نمی توانم این همه کوه و صخره و آهن را بر شانه های نهیفم تحمل کنم .
من طاقت روبرو شدن با امواج بلند دریا و آرامش سپید اقیانوس را ندارم ، بی تو خواب بد مزه و تلخ است و من هزار سال است که پلک نگذاشته ام و هزار سال است که آغوشم را بر روی کسی نگشوده ام و هزار سال است که آواز نخوانده ام ، بی تو پنجره ها خالی از منظره اند و سینه ها خالی از شور و شوق .
مرا تنها مگذار ! من نمی توانم ثانیه های سرد و ساکت را به طرف فردا هل بدهم و روی نزدیکترین درخت ، قلبم را به یادگار حک کنم ...
مرا تنها مگذار ! نمی خواهم در اتاقی که از بوی خورشید تهی است نفس بکشم ، نمی خواهم در محاصره دیوارها و پرده ها باشم ، نمی خواهم ستاره ها را از یاد ببرم .
بی تو لبخند مفهومی نداره و زندگی یک معمای حل ناشدنی است ، بی تو زمین یک توپ سرگردان است و دلم یک تکه یخ است ، بی تو شعرهای شرقی من بی معنی است و گلهایی که در باغچه ام کاشته ام رنگ و بویی ندارد .
مرا تنها مگذار ! من نمی توانم این همه کوه و صخره و آهن را بر شانه های نهیفم تحمل کنم .
من طاقت روبرو شدن با امواج بلند دریا و آرامش سپید اقیانوس را ندارم ، بی تو خواب بد مزه و تلخ است و من هزار سال است که پلک نگذاشته ام و هزار سال است که آغوشم را بر روی کسی نگشوده ام و هزار سال است که آواز نخوانده ام ، بی تو پنجره ها خالی از منظره اند و سینه ها خالی از شور و شوق .
مرا تنها مگذار ! من نمی توانم ثانیه های سرد و ساکت را به طرف فردا هل بدهم و روی نزدیکترین درخت ، قلبم را به یادگار حک کنم ...
عشق کلید شهر قلب است به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود



+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۶/۱۰/۰۱ ساعت 15:43 توسط نیما
|
معبودا :