با من بمان و بگذار دریا ، دریا ؛ و جنگل ، جنگل بماند ...
دلم برای صفای جنگل تنگ شده
برای تک تک آن برگهایی که میشد زیر پاهایمان به ما خوشامد بگویند
و ما نخواستیم که سخنشان را بشنویم . شاید هم من نخواستم
پائیز جنگل از تمامی رنگها و فصل ها زیبا تر است
با هیچ مداد رنگی ای نمیشود آن لحظه ها را نقاشی کرد
همیشه زیبا ترین مناظر را در فیلم ها دیده ام
اما ان روز اینگار خودمان هم بازیگری بودیم بدون هیچ پیش نوشته ای .
تنها کسی که بود ، خدایمان بود .
بزرگترین کارگردان هستی و نیستی .
صدایی مرا میخواند و سکوتی مرا از رفتن باز میداشت
حس عجیبی بود
نه پای رفتن بودم نه دل ماندن .
میترسیدم برگهای زرد و از درخت افتاده ء جنگل ، دردهای مرا بشنوند
میترسیدم سنگینی غم درونم را تاب نیاورند
میترسیدم شاید در کنار تو بودن را ، از زیر پاهایم بدزدند
میترسیدم دلشان برای گامهایت تنگ شود
میترسیدم بین اشک و لبخندم گیج بمانند
وای که من چقدر میترسم !
همیشه بین سکوت جنگل و خروش دریا وا مانده ام
تو کدامشان را دوست داری محبوب من ؟
شوری دریا میدانی از چیست ؟
من میگویم دریا از اول دریا نبوده .
این موجهای خروشان سیل اشکهای عاشقانیست که دور از معشوقشان ، عاشقانه گریسته اند
صدای امواجش را یادت هست ؟
نه این صدا ، صدای برخورد بوسه موج بر لبان ساحل نیست
صدای فریادهای بی صدای کسانیست که جز سکوت راهی برایشان نیست
نقاشی روی ماسه ها یادت مانده ؟
با تکه چوبی اسمم را کنار اسمت نوشتی و اولین موج مار را زیر قدمهایش فرو برد
شاید میخواست با هم غرق در دریا شویم
غرق در دریای بزرگ زندگی
غرق در آبی ترین افق ها .
بی تو تمامی این زیبایی برایم تیره خواهند شد
با من بمان و بگذار دریا ، دریا ؛ و جنگل ، جنگل بماند ...

معبودا :