خانه خالی دل تهی ، سینه ازنامردمیها تنگ تنگ
سر به دیوار جنون می کوبم از درد درون
در درونم با خدا گویی که دارم قصد جنگ
من نگفتم دامن قلبم به رنگ لذتی آغشته کن
من ندیدم راه بی دردی چه سان آسان و بی مشکل به هر
کو چشم بسته در نمودی
چرا آن شب، که من در جستجوی یک صدا تا کهکشان رفتم نبودی

کجا بودی تو ای همراه
چرا من را رها کردی چرا تنها تو راهت از من خسته جدا کردی
تو با من ناجوانمردی چرا کردی
تو با من قصه از عشق و وفا کردی؟

خدایا خانه ام سرد است سرد ،
من درد دارم درد دارم درد، من صبوری کی توانم کرد
مرا دستم بگیر امشب جوانمرد
 
 
خدارا حلقه زنجیر بشکن
سرم برگیر بر دامن
که آنکس کو صدایش، آرام کرده قلبت را منم من
یادت آید شام های گرم طولانی
روزهای سرد بارانی
اسمان قلب تو هر روز طوفانی
من چه آسان و چه با زمرمه اشک تو ارزان
در کنارت با تو گفتم از بهاران
با تو از بوسه و از گل با تو از زمزمه گفتم
با تو از شادی ما، با تو از همهمه گفتم
با تو از عشق ، خدا با تو من از همه گفتم
از صدای خوش یاری که در گوش بهار
قصه های بسیار ،
با دلم می گوید
گوشواره در گوش خدا می جوید
در حیاط خانه با دست گلی
نسترن می روید
با تو من از شعر گفتم
یادت آید که منت، نام تو یک بار
در هزاران شعر گفتم

سالها صبر کردم
روزگاری نذر کردم
تو اگر زنگ در خانه مارا بزنی
به تو قفل فقس پرنده ای را بدهم تا شکنی
به یتیمی خنده را یاد دهم
غم یک شهر خدا را همه بر باد دهم
به شقایق به سواران شتابنده صبح
درس فریاد دهم
به خدا من به تو یک بار
بوسه را یاد دهم

خانه ام خالی دلم سرد
سینه مالا مال درد
من زخم تیر اشتیاقی دارم آخر من صبوری کی توانم کرد
من صبوری کی توانم کرد