عشق لرزاند زمین را
در نگنجد عشق در گفت و شنيد
عشق دريايي است قعرش ناپديد
قطره هاي بحر را نتوان شمرد
هفت درياپيش آن بحر است خرد
عشق بشكافد فلك را صد شكاف
عشق لرزاند زمين را بي گزاف
عشق را پانصدپري و هريري
مي پرداز عرش تا تحت الثري
وصف عشق ار من بگويم بردوام
صدقيامت بگذرد و آن ناتمام

از عشق تبرا چه كنم چون نتوانم
با عقل تولا چه كنم چون نتوانم
از درد تو داغيست كهن بردل ريشم
تدبير مداوا چه كنم چون نتوانم
هرچند كه بگذشت زحد وعده وصلش
آهنگ تقاضا چه كنم چون نتوانم
زد شعله به جان شوق وصال توام امروز
تأخير به فردا چه كنم چون نتوانم
خاريم شكسته ست به پا برسركويت
عزم گل صحرا چه كنم چون نتوانم
من جامي مشهور به سوداي بتانم
ترك رخ زيبا چه كنم چون نتوانم!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۶/۱۱/۲۴ ساعت 13:17 توسط نیما
|
معبودا :