غروب
در زندگي به دو چيز هيچوقت اعتمادنكن:اول به عشق دوم به خورشيد
هر دو غروب خواهند كرد

در زندگي به دو چيز هيچوقت اعتمادنكن:اول به عشق دوم به خورشيد
هر دو غروب خواهند كرد

|
| |

آرزویم اینست :
نتراود اشک در چشمان تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز
هر لحظه
تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه
که دلت می خواهد

هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید
داغ تر از دل ما بود
ولی نوبت من که رسید
سهم من یخ زده بود!
سهم من چیست مگر؟
یک پاسخ
پاسخ یک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگیها
شاید از وسعت آن بود
که بی پاسخ ماند

ای دخترخانم ............آهای آقا پسر با شما ها هستم
تو كه تنها در گوشه ای تاریك از اتاق
در غم عشقت كه دیروز از دستش دادی
میسوزی
فكر كردی عاشقت بود
كه هر روز تو چشات زل می زد
میگفت عاشقته و توام از چشات اشك می اومد
چی فكر كردی؟
نه دیگه به چشم می ای
نه هیچ كس صدات می كنه
نه دیگه افتابی به چهره داری
و نه كلیدی در جیب كه در های برف رو باز كنی و افتاب و به خونه بیاری
تازه به خودتم كه میای نمی دونی بخندی یا گریه كنی
وقتی كه به درهای بسته مشت میكوبیدی
تا عشقت با ترانه هایش بگذرد
اره....داری تو خیابونای برفی محو میشی
چیه؟به فكر افتادی؟
تازه فهمیدی بازیچه شدی؟
تازه فهمیدی پسرا از دخترا عروسك بازی رو بیشتر دوست دارن
چیه؟بازم كه ساكتی!!!!!!!!!یه چیزی بگو بفهمم زبونتو كه از دست ندادی
میدونم....كنارتو ندیدی كه دختران با ترانه های گلو گیر در خیابان های برفی محو می شدند
و در خیابونای برفی از دست می رفتند
وقتی كه نمی دونستند
بخندند یا گریه كنن
اینهارو گفتم كه چیزی بگم و رهاتون كنم
می خوام بگم
سرمون كلاه رفته
می خوام بگم
عروسك بازی بسه

خوب، بد، زشت، زیبا
چه باید کرد میان این همه ...
بودن یا نبودن، خواستن یا نخواستن
بازهم آن رنج قدیم
باز هم آن همراز دیرین
چگونه خواهم ارزویی را
که مرا با او فاصله بسیار است
کاش میشد بی خیالی طی کرد
کاش میشد صبح جور دیگر از خواب برخاست
کاش میشد ارزوها را ارزو کرد
کاش میشد زندگی را ورق زد
خیالاتم چنان ترد نازک شده اند
که گویی با نسیمی از بین خواهند رفت
کاش انقدر سبکبال بودم که..
من هم با انها سوار نسیم میشدم
گاه چنان مثل کودکان فکر میکنم
چنان ساده دل قدم میزنم میان خیالاتم که...
... انگار ........
اما انگار کسی صدایم میکند
انگار از خواب بیدار میشوم، اما انگار ........
فرق بسیار است میان من و من کودکی ام
ارزوهایم را می گردم میان سوی نگاهی
سوی نگاهی مهربان
سوی نگاهی همزبان

به من كمك كن ای عشق
این گره رو باز كنم

ازرنجی خسته ام كه ازان من نیست
بر خاكی نشسته ام كه ازان من نیست
با نامی زیستم كه ازان من نیست
از دردی گریستم كه ازان من نیست
ازلذتی جان گرفتم ام كه ازان من نیست
به مرگی جان سپردم كه ازان من نیست

|
عشق | |
|
جای پا
تصوری داشتم...
خیال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم می زنم
در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم
در هر قسمت 2 جای پا دیدم یكی متعلق به من و دیگری به خدا
وقتی آخرین تصویر زندگیم را دیدم
به جای پا روی شن نگاه كردم
دیدم كه چندین زمان در زندگیم
فقط یك جای پا بیشتر نیست
دریافتم كه این در سخترین نقاط زندگیم اتفاق افتاده
برای رفع ابهامم از خدا سوال كردم
خدایا فرمودی كه اگر به تو ایمان بیاورم
هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت
دیدم كه در سخترین لحظات زندگیم فقط یك جای پا بیشتر نیست
چرا در زمانی كه بیشترین نیاز به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟
خدا فرمود: فرزند عزیزم
تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم
در مواقع سخت اگر یك جای پا می بینی
در آن لحظات تو را بدوش كشیدم.......
| |

گر من گنه اهل جهان کردستم
لطف تو امید است که گیرد دستم
گفتی که به روز عجز دستت گیرم
عاجز تر از این مخواه که اکنون هستم
خوش دل به حدیثی که ز رویت گذرد
نازم به دو چشمی که به سویت نگرد
بوسم کف پایی که به کویت گذرد
*****************
قدت٬ قدم ز بار محنت خم کرد
چشمت٬ چشمم چو چشمه ها پرنم کرد
خالت٬ حالم چو روز من تیره نمود
زلفت کارم چو تار خود درهم کرد
****************
از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد
وآن را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر زخاک برخواهم کرد

|
مولای من | |
|
دل شکستگان در این روزگار بسیارند، اما در هجر تو دلی مکسورتر از دل ما نبود. | |
|
جزيره ای زيبا تمام حواس، زندگی ميکردند : شادی ، غم ، غرور، عشق و...
روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند . اما عشق ميخواست تا آخرين لحظه بماند ، چون او عاشق جزيره بود.
وقتی جزيره به زير آب فرو ميرفت ، عشق از ثروت که با قايقی با شکوه جزيره را ترک ميکرد کمک خواست و به او گفت:
« آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايی برای تو وجود ندارد»
پس عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکانی امن بود کمک خواست
غرور گفت:«نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيبای مرا کثيف خواهی کرد.»
غم در نزديکی عشق بود .پس عشق به او گفت:«اجازه بده تا، تا من با تو بيايم.»
غم با صدای حزن آلودی گفت:« آه، عشق، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم»
عشق اين بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنيد . آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايی سالخورده گفت:« بيا عشق من تو را خواهم برد .»
عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسيدند ،پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده چه قدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسأله ای روی شن های ساحل بود ، رفت و از او پرسيد :« آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد « زمان»
عشق با تعجب گفت: « زمان ! اما چرا او به من کمک کرد؟»
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت :« زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
![]()
|
|