کاش هرگز اين پايان تلخ را نميديدم ( بخدا  امشب دلم گرفته ) نمی دونم چرا  ولی شاید تو بدونی .........

 


دل من راضي نبود به اين جدايي نازنين

عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت
  

خداحافظ واسه ي هميشه ....

من تو را دوست دارم . همه زندگيم و همه روز ها و شبهاي زندگيم
,هر
لحظه از زندگيم به اين دوستي شهادت مي دهند ,
شاهد بوده اند و شاهد 
هستند . آزادي تو مذهب من است ,
خوشبختي تو عشق من است
, آينده ي تو تنها آرزوي من است ...

                                           دوستت دارم ...

 

اينجا آخر جاده است.

کاش هرگز اين پايان تلخ را نميديدم.

يک خداحافظي و هزاران آرزوي خوب.

 

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟

کسي معني دل تنگي را درک مي کند......که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو............که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست

فقط موجهاي دريا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اينکه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن


 

عشق لرزاند  زمین را

 در نگنجد عشق در گفت و شنيد

عشق دريايي است قعرش ناپديد

قطره هاي بحر را نتوان شمرد

هفت درياپيش آن بحر است خرد

عشق بشكافد فلك را صد شكاف

عشق لرزاند زمين را بي گزاف

عشق را پانصدپري و هريري

مي پرداز عرش تا تحت الثري

وصف عشق ار من بگويم بردوام

صدقيامت بگذرد و آن ناتمام

 

از عشق تبرا چه كنم چون نتوانم

با عقل تولا چه كنم چون نتوانم

از درد تو داغيست كهن بردل ريشم

تدبير مداوا چه كنم چون نتوانم

هرچند كه بگذشت زحد وعده وصلش

آهنگ تقاضا چه كنم چون نتوانم

زد شعله به جان شوق وصال توام امروز

تأخير به فردا چه كنم چون نتوانم

خاريم شكسته ست به پا برسركويت

عزم گل صحرا چه كنم چون نتوانم

من جامي مشهور به سوداي بتانم

ترك رخ زيبا چه كنم چون نتوانم!

هفت نصیحت حضرت مولانا

 

• گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن (مثل رود)

 

• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

 

• اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

 

• وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

 

• متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

 

• بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )

 

• اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل

آینه )

 

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد

داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و او ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد

 

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

 

پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي

 

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

 

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود

 

اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند

 

يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را

 

در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري

 

گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

 

هر نفس قلاب مرگه

 

این که میشکنه تو سینه بغض از دل کنده

وارث غمواره هامو و مرده شور خنده هامه

 

این که شد آواره ی تو مرد صحراگرد بی کس

میشه آهنگ نگاهش طعمه ی هرروز کرکس

 

پیش ماهی های برکه ش هر نفس قلاب مرگه

فصل تکراری بیشه ش دفتر پاییز و برگه

 

ازدحام سوز سرما میشه قلبش پاره پاره

پای عزرائیل مرگش لحظه لحظه بیقراره

 

میگه میپوسه همین جا تادوباره بر نگرده

تا نبینه سرنوشتش حلقه گوشه مثل برده

 

مرگ امیدش رسیده توی این بن بست کوچه

تازه فهمیده که هرچی آرزو میکرده پوچه

 

آب شور گریه هاشم روی زخمش میشه مرحم

فرط شوری میسوزونه پلک و گونه هاشو کم کم

 

آسمون اون گرفته بوی ماتم رنگ تیره

سایه ی آب تو چشماش اون سراب یه کویره

 

عاقبت پایان عمرش توی این غم خونه اومد

مرغ عمرش تا نبودن مثل یک دیوونه پرزد