یلدا

 

 خورشید ِآخرین غروب خزان پشت کوه رفت
امشب شب تولد نوروز دیگری است
فرشی زبرف بر سر راهش گشوده اند
چون نوعروس کرده به بَر جامۀ سپید
تق تق .... صدای کیست؟
این وقت شب چه کسی کوبه می زند؟
بگشای در
یلداست آمده
آورده با خودش
آجیل و هندوانه و ظرفي پر از انار
انجیر وتوت خشک
در دست دیگرش
مهر وصفا و عشق ومحبت
گل امید
درگوشۀ اتاق
کرسی ست برقرار
جمعند دور آن
از کوچک و بزرگ
ديوان خواجه حافظ و مادر بزرگ وفال
پس شام چلّه کو؟........
یک قرص نان سنگک و یک کاسه آش داغ
فصل خزان سفرت بی خطر،برو
ای اولین سفیرفصل زمستان
خوش آمدی
«جاويد» باد سُنّت نيكوي اين ديار
نوروز ِبی بهار
یلدای بی قرار

 

  

 

 

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ،

 ولی باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور، خاموش باد ،

شب يلدا را به نور قرنها قدمت ،جاری نگه داريم . . . .

 

 

مرده بدم ، زنده شدم ؛ گریه بدم ، خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا ، جان دلیر است مرا
زهره ی شیر است مرا ، زهرۀ تابنده شدم

گفت که : " دیوانه نئی ، لایق این خانه نئی ! "
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که : " سرمست نئی ، رو که ازین دست نئی ! "
رفتم و سرمست شدم در طرب آکنده شدم

گفت که : " تو کشته نئی ، در طرب آغشته نئی ! "
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

...

گفت که : " تو شمع شدی ، قبله ی این جمع شدی ! "
جمع نیم ! شمع نیم ! دود پراکنده شدم ...

گفت که : " شیخی و سری ، پیشرو و راهبری ! "
شیخ نیم ! پیش نیم ! امر تورا بنده شدم ...

گفت که : " با بال و پری ، من پر و بالت ندهم . "
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

...

چشمهء خورشید توئی ، سایه گه بید منم
چونکه زدی بر سر من ، پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم

...

از توام ای شهره قمر ، در من و بر خود بنگر
کز اثر خندهء تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان ، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان
فرخ و فرخنده شدم .

شمع هر جمع

شمع هر جمع نشو ... ورنه سوزي مارا

ياد هر قوم نكن

تا نروي از يادم

زلف برباد نده .....تا ندهي بربادممم

ناز بنياد نكن .......تا نكني بنيادم...

مي نخور با همه كس

 تا نخورم خون جگر

شهر ه شهر نشو

تا ننهم سر در كوه..

شور شيرين نكن... تانكني فرهادم

رحم كن برمن مسكين ...

 

دوست دارم پس از اين شيشه نشکن باشم

تو اگر سنگي و بي رحم من اهن باشم

هست اگر در سرم انديشه اسطوره شدن

پيرو مکتب مجنون نه تهمتن باشم

خسته شد شا نه ام از وزنه ي مردي ايکاش

مرد باشي تو و من ثانيه اي زن باشم

جفت من کيست که بيهوده پي اش مي گردم؟

شايد ان نيمه گم گشته خود من باشم

باز هم گمشده ام در تو بيابم مپسند

که در انباري احساس تو سوزن باشم

توبه کردم ز تو و چشم تو يعني بايد

باز هم منتظر تو به شکستن باشم

مرو

بنشين ، مرو ، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بگذار تا سپيده بخندد به روي ما
بنشين ، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"
حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

بنشين ، مرو ، هنوز به كامت نديده ايم
بنشين ، مرو ، هنوز كلامي نگفته ايم
بنشين ، مرو ، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بنشين ، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

بنشين ، مرو ، كه در دل شب ، در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست
بنشين و جاودانه به آزار من مكوش
يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

بنشين ، مرو ، حكايت "وقت دگر" مگوي
شايد نماند فرصت ديدار ديگري
آخر ، تو نيز با منت از عشق گفتگوست
غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

بنشين ، مرو ، صفاي تمناي من ببين
امشب ، چراغ عشق در اين خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشين ، مرو ، مرو كه نه هنگام رفتن است ...!

اينك ، تو رفته اي و من از راه هاي دور
مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!
مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد
مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز
ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -
با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !
به دست موج خيالت سپرده ام جان را .
فضاي ياد تو ، در ذهن من، چو دريائي است ؛
بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .
درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم ،
چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

 


وداع

پيداست هنوز شقايق نشدي

زنداني زندان دقايق نشدي

وقتي که مرا از دل خود مي راني

يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي

     پاييز بهاريست که عاشق شده است

از کسی نمی پرسند
چه هنگام می تواند
خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند
از خویشتنش نمی پرسند ...
زمانی
به ناگاه
باید با آن رو در رو در آید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را
تا دیگر بار
بتواند که برخیزد

 

 

عاشقانه‌های ناب را
برای کسی می‌سرايند
که شعله‌ی اميد
در چراغ انتظار
پِت پِت کند
و فانوس راه
خاموش و آويخته باشد
به ديوار
من اما
برای تو
کلمه کم می‌آورم
بانوی من!
شعر بلد نيستم
وقتی آمدی
با چشم‌هام می‌گويم
...
عاشقانه‌های ناب را
برای آدمی می‌خوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بيارايد
و زيباترين لباس‌هاش را
برای معشوق به تن کند
من اما
لباسی به تنت نمی‌گذارم
...
عاشقانه‌های ناب را
برای زنی می‌گويند
که با عطر کلمات
شبی
دل‌آرام شود
من اما
قرار ندارم
شبی آرام برای تو بسازم ...

. 

می خواهم بگذرم ،
بگذرم از هر آنچه که تو نديدی و من احساس کردم
تو نشنيدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهايی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ريختم ،
برای روزهايی که چه نيازمند تو در کنارم بودی
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به ياد آوردم ،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم     
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم ،
از تو !
ز عشق ويران کنندهء تو !
قلب اين پرنده امروز از پيش تو پرواز خواهد کرد

 

 

برای دیدنت
یک چشم کافیست
اما ! من چشمان دریا و آسمان
را وام گرفته ام
تا بازت نگرم
صد هزار چهره داری
و رنگها بر پلکهایت
به خواب می روند
و دستانت
که تندیس پرستشند
و خلقت
راز
زیبای
نگاه
توست ...

نزدیکترین  نقطه

 

نزدیکترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست

نزدیکترین نقطه به خدا نزدیکترین لحظه به اوست"وقتی

حضورش را درست توی قلبت حس میکنی"اونقدر نزدیک

که نفست از شوق التهاب بند می اید.انقدر هیجان انگیز که با

هیجان هیچ تجربه ای قابل قیاس نیست.تجربه ای که باید طعمش را چشید.

اغلب درست همان لحظه که گمان میکنی در برهوت تنها ماندی،درست

همان جا که دلت سخت میخواهداو با تو حرف بزند،همان لحظه که آرزو داری

دستان پرمهرش را بر سرت بکشد،همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه

دلت میخواهدتا آخر دنیااز ته دل و تا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین

لخظه وجودت بباری.

نزدیکترین نقطه به خدا میتواند در دل تاریکترین شب عمر ناخواسته توویا در

اوج بزرگترین شادی دلخواسته تورخ دهد؛میتواند درست همین حالاباشد

و زیباترین وقتی که میتواند پیش بیاید,همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای

نداری.جایی که دلت برای او تنگ است.

زیباترین لحظه ی عمرو هیجان انگیزترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است

که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او با همه

عظمت بیکرانش در قلب کوچک توجا شده است.همان لحظه که گام گذاشتن او

را در دلت حس،و نورانی و متعالی شدن حست را درک میکنی.

آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت

بیکرانش ان را لایق شمرده و برگزیده.وتو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار

و سعادت آسمانی چگونه و از چه رواز آن تو شده است،و این را همیشه به یاد

داشته باش...

"هرگاه با دیگرانی خود را خط بزن و هر گاه با خدایید دیگران را"

بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.لازمه عشق یک

ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو،وضو بگیروبا تن پوشی از دعا

و نیایش در محلی آرام،دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیزجزاونیندیش.

شماره بگیرو از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی ویکتا بودن یاد کن.

می خواهی آسمان دلت آبی و خورشید،روشنگر زندگی ات باشد؟می خواهی زبان

گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی؟پس به او توکل کن،دستهایت را بالا ببر

،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط

او را می ستایی، ازاو کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان

دهد.

خودت را گم کن و نگذار نقشی از تو بر روی زمین بماند،بالهایت را باز کن

،به سوی معبود حقیقی پرواز کن.از او بخواه گاهی مواقع اختیاررا از دست تو

 گرفته و به جایت تصمیم بگیرد،وقتی او

به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سجده نهادی

وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید،قطرات اشک در چشمان

زیبایت حلقه زده و گرمی اش را به گونه هایت حس کردی،آن هنگام که در گفتن

ایاک نعبدوایاک نستعین(خاص تورا میپرستم و خاص از تو یاری می جویم)

،دلت شکست وصدایت لرزید،بدان که گوشی را برداشته اشت و بشارت میدهد

بنده به من بگو چه میخواهی تا دعایت را اجابت نمایم.

در این لحظه فرشته ها ناظراین همه شکوه و عظمت هستند،بدان اگر صلاح تو

باشد همه چیز به تو عنایت میکند.

دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی

،تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند.هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر

زندگی هدایت کند.تنها سعی کن برای چند لحظه جز اوهمه چیز را فراموش کنی....

 

همین جوری

ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن

میمیرم برات

میمیرم برات ~ نمیدونستی میمیرم بی تو, بدون چشات ~
رفتی از برم ~ تو نمیدونستی که دلم وصل به ساز صدات ~
آرزوم که بدونی عاشقتم و میمیرم برات ~ میمیرم برات ... ~
عاشقم هنوز ~ نمیخواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم ~
گفتی من میرم ،تو میخواستی بری تا فرداها گل خوشگلم ~
برو راهی نیست تا فرداها یار خوشگلم ~ بمون با دلم ... ~
سفرت بخیر ~ اگه میری از اینجا تک و تنها ، تا یه شهر دور ~
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور ~
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور ~ به یه راه دور ... ~
سفرت بخیر ~ برو گر شکستی زمن میتونی دوباره بساز ~
از دلی شکسته و نا امید و خسته تو بازم غروب ~
از دلی شکسته و نا امید خسته تو بازم غروب ~ تو بازم غروب ...~
نمیخوام بیایی ~ نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی ~
نمیخوام ازت ، نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
تو رو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی ~ آرزوم بشی ... ~
 
دوباره دل هواي ، با تو بودن کرده ...~
نگو اين دل ، دوري عشقت و باور کرده ...~
دل من خسته از این دست به دعاها بردن ...~
همه آرزوهام با رفت تو مردن ... ~
حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... ~
که دوباره چشم من تو رو ببينه ... ~
حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... ~
که دوباره چشم من تو رو ببينه ... ~
واسه پبدا کردنت تن به دل صحرا میدم ...~
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم ...~
توی هفت آسمون ، تو تک ستاره منی ...~
به خدا ناز دو چشمات و به دنیا نمیدم ...~
حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... ~
که دوباره چشم من تو رو ببينه ... ~

من که گفتم

 

من که گفتم این بهار افسردنی است
من که گفتم این پرستو مردنی است
من که گفتم ای دل بی بندو بار
عشق یعنی رنج یعنی انتظار
عشق خونت را دواتت می کند
شاه باشی عشق ماتت می کند
آه عجب کاری بدستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل

******************************************

رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا
شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا
خواهی برو جفا کن
رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
از من گریز تا تو
هم بر بلا نیفتی
بگزین ره سلامت
ترک ره بلا کن
ما ییم و آب د یده
وز کنج غم خمیده
وز آب د یده ما
سجا و اوصیا کن
رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن
پیر کشیست ماران
دارد دلی چو خاران
بکشد کسش نگوید
تدبیر خون بها کن
گر اژدهاست سررنگ
عشق است و چون زمرد
از برق این زمرد
این دفع اژدها کن
رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

 

زندگی

« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟

 

صبحها « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي ببيند

 

ريخت ساقي باده هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي ببيند

 

شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » ببيند

 

« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » ببيند ؟

 

*************************************************************

 

الهي بدلهاي افروخته

بجانهاي از عاشقي سوخته

 

بآهي كه بر جاني آتش زده

بجاني كه سوزد چو آتشكده

 

به اشكي كه در ماتمي ريخته

چو گوهر به مژگاني آويخته

 

بچشمي كه از غم در آن خواب نيست

بجاني كه يكدم در او تاب نيست

 

بلبخند تلخ تهي دستها

بفرياد از عاشقي مست ها

 

بهر كس كه سوزيست در جان او

بدردي كه مرگ است درمان او

 

بآن مادر پير دلسوخته

كه چشمش براه پسر دوخته

 

به پايي كه پوينده راه تست

بدستي كه هر شب بدرگاه تست

 

بهر نو عروسي كه ناكام، مرد

به پر بسته مرغي كه در دام، مرد

 

به پير تهي دست با آبروي

بزنهاي غمگين آشفته موي

 

به دردي كه در سينه ها خفته است

به رازي كه در سينه، ناگفته است

 

به بيمار آشفته از دردها

بانده فقر جوانمردها

 

بانعام خود سر فرازيم ده

ز ديگر كسان بي نيازيم ده

 

خدايا! بخون شهيدان تو

بآيات جانبخش قرآن تو

 

به آه سحر خيز شب آشنا

به بيمار با سوز تب آشنا

 

به آن دل كه از غصه ويرانه است

بآن زن كه آهش غريبانه است

 

بشبناله بينوايان پير

به طفل يتيمي كه ناخورده شير

 

بعشقي كه با شرم آميخته

به اشكي كه در عاشقي ريخته

 

بمردي كه شرمنده و خسته پاي

بدست تهي رو نهد بر سراي

 

به اشك جوانان پرهيزكار

كه ريزد ز بيم تو در شام تار

 

به شبهاي تلخ دل افسردگان

ببانگ عزاي جوانمردگان

 

بموئي كه از غم پريشان شده

بروئي كه در گريه پنهان شده

 

به آن واپسين دم كه هنگام مرگ

جواني خورد جرعه از جام مرگ

 

به شبناله مادري دردناك

كه دارد عزيزي در آغوش خاك

 

بآن بي پناهي كه در بيكسي

بنالد كه يكدم بدادش رسي

 

بده بخت آنم كه ياري كنم

ز غمخوارگان غمگساري كنم

 

الاهي باندوه پيغمبران

بدلهاي تابان دين پروران

 

به زندانياني كه در غربتند

بآوارگاني كه در غربتند

 

بآن دل كه در آن بجز آه نيست

بجاني كه از شادي آگاه نيست

 

به آخر دم مادري دلپريش

كه گريد بفرزند تنهاي خويش

 

به آنان كه از غصه آكنده اند

بغربت بهر سو پراكنده اند

 

به بيمار حيران مرگ انتظار

به بدرود محكوم در پاي دار

 

بطفلي كه آهيش در سينه است

و تنها كس او در آئينه است ـ

 

سيه جامه پوشد ز شام سياه

بشب شير نوشد ز پستان ماه ـ

 

بخسبد غريبانه در سوز تب

بآهنگ لالائي مرغ شب

 

بدان شام سريد كه عريان تني

شود گرم، با ياد پيراهني

 

به صبح يتيمان شب زنده دار

بشام غريبان بي غمگسار

 

ببخشا مرا دولت بندگي

كه فردا نگريم ز شرمندگي

*******************************************************

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند به لبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

به لبت نيز، مگو

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

*******************************************************

دردمندان را دوايي نيست در ميخانه ها

ساده دل آنكس كه پيمان بست با پيمانه ها

مست توحيدم نه مست باده انديشه سوز

سر خوشي ها را نجويم از در ميخانه ها

عكس روي باغبان پيداست در هر برگ گل

سير كن نقش خدا را در پروانه ها

 

داستان اهل دنيا را به دنيا دار گوي

گوش من آزرده شد از جور اين افسانه ها

 

گر كه جويي روشني، در خاطر بشكسته جوي

رونق مهتاب باشد در دل ويرانه ها

 

سر بپاي بينوايان من نهم تا زنده ام

چون خدا را ديده ام در كنج محنت خانه ها .

 

 

*******************************************************

مردم نميدانند پشت چهره من ـ

يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است

مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي

تا آنكه دانند ـ

بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است

وز دولت باران اشكم ـ

گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است

***

من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم

اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نيست

اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ

جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست

***

شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ

هر سو ببامي ميدود موج نگاهم

در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:

« من دردمندم »

« من بي پناهم »

***

از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !

« من تيره بختم »

«‌ من موج اشكم »

« من ابر آهم »

بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:

« كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»

« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ

« در قعر چاهم »

***

بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !

من تيره روزم ـ

بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »

***

ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه

اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار

در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »

***

با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:

كاي شب نشينان تهي دست !

وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !

آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست

در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم

شرمنده ام از دستگيري

اما در اين شرمندگي ها بيگناهم

دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم

اين را تو ميداني و ميداند خدا هم

*******************************************************

افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ

افتاده ام به گوشه ي تنهائي

من يكطرف نشسته ام و غمها

ايستاده اند گرم و صف آرائي

***

در بزم گرم زندگيم، بيگاه

سنگي فتاد و ساغر من بشكست

طفلم رميد و همسر من بگريخت

دستي رسيد و رشته ما بگسست

***

عمري قرار زندگيم بودند

رفتند و هيچ صبر و قرارم نيست

خواهم ز چنگ حادثه بگريزم

ايواي من كه پاي فرارم نيست

***

كو خنده هاي كودك دلبندم؟

آن گر مخوي نغمه سرايم كو؟

آنكس كه كودكانه گه بيگاه ـــ

ميگفت قصه ها ز برايم كو؟

***

ايواي از شكنجه هاي تنهائي

كو همسرم؟ كجاست هماغوشم؟

فرزند من كجاست كه با شادي ـــ

بالا رود ز دست و سر و دوشم؟

***

خاموش مانده خانه من امشب

در آن خروش و همهمه بر پا نيست

دلبند كودكم كه دلم ميبرد ـــ
آرام جان خسته «‌ بابا » نيست

***

اي تك ستاره هاي شب تارم

اي اشكها! ز ديده فرو ريزيد

اي لحظه هاي غم زده! بنشينيد

اي ديوهاي حادثه! بر خيزيد

***

در اين شب سياه غم آلوده

من هستم و سكوت غم انگيزي

وز اين سياه چال ،نصيبم نيست ـــ

جز واي واي شوم شباويزي.

*******************************************************

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد.

ما ز اقليمي پاك-

كه بهشتش نامند-

بچنين رهگذري آمده ايم.

گذري دنيانام-

كه نامش پيداست-

مايه پستي هاست.

ما ز اقليم ازل-

ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم

چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم

مادر آن روز نخست-

تك و تنها بوديم

خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخني ازپدر و مادر دلبند نبود

يكزمان دانستيم-

پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست

خواهر و همسر دلبندي هست

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:

روزي از راه رسيد-

كه پدر لحظه بدرودش بود

ناله در سينه تنگ-

اشك در چشم غم آلودش بود

جز غم و رنج توانكاه نداشت

سينه اش سنگين بود-

قوت آه نداشت.

با نگاهي ميگفت:

پس از آن خستگي و پيري و بيماريها-

دفتر عمر پدر را بستند

اي پسر جان، بدرود!

اي پسر جان، بدرود!

لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه-

اثري هيچ نبود

پدرم چشم غم آلوده حيرانش را

بست و ديگر نگشود.

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:

روزي از راه رسيد-

كه چنان روز مباد

روز ويرانگر سخت

روز طوفاني تلخ

كه به درياي وجودم همه طوفان انگيخت

زورق كوچك بشكسته ما-

در دل موج خروشنده دريا افتاد

كاخ اميد فرو ريخت مرا-

مادر خسته تن خسته دلم-

زمن آهنگ جدائي دارد

حالت غمزده اش-

چشم ماتمزده اش بامن گفت:

كه از اين بندگران عزم رهائي دارد.

***

مادرم آنكه چو خورشيد بما گرمي داد-

پيش چشمم افسرد

باغ سر سبز اميدم پژمرد

اشك نه، هستي من-

گشت در جانم و از ديده برخسار دويد

مادرم رفت و به تاريكي شبها گفتم:

آفتابم زلب بام پريد.

***

زندگي دفتري ازخاطره هاست

خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:

لحظه يي ميايد-

لحظه يي صبر شكن-

كه يتيمي سر راهي گريد

پدري نيست كه گردي ز رخش برگيرد

مادري نيست كه درمانده يتيم-

جاي در دامن مادر گيرد.

***

زندگي دفتري از خاطره هاست:

بارها ديده ام و مي بينم-

مادري اشك آلود

با نگاهي پردرد

چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است

وز تهي دستي خويش-

بهر تنها فرزند-

سالها حسرت و ناكامي اندوخته است

پشت سر مي بيند-

دشت تا دشت، غم و غربت و سرگرداني

پيش رو مينگرد-

كوه تا كوه پريشاني و بي ساماني

من بجز سكه اشك-

چه توانم كه بپايش ريزم؟

نه مرا دستي هست-

كه غمي از دل او بردارم

نه دلي سخت كزو بگريزم

***

ما همه همسفريم

كاروان ميرود و ميرود آهسته براه

مقصدش سوي خدا آمدهايم-

باز هم رهسپر كوي خدائيم همه

ما همه همسفريم

ليك در راه سفر-

غم و شادي بهم است

ساعتي در ره اين دشت غريب-

ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي

لحظه يي در دل اين وادي پير-

ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»يي

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:

يكنفر در شب كام-

يكنفر در دل خاك

يكنفر همدم خوشبختي هاست-

يكنفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم-

عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد-

پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم

پدر خسته براه-

مادر بخت سياه-

سوواران پسر و دختر تنها مانده-

عاشقاني كه زهم دور شدند-

دختراني كه چو گل پژمردند-

كودكاني كه به غربت زدگي-

خفته در گور شدند-

همگي همسفريم.

***

تا ببينيم كجا، باز كجا،

چشممان باردگر-

سوي هم بازشود؟

در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه-

زندگي باهمه معني خويش-

ازنو آغاز شود.

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد

*******************************************************

ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -

شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان

وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -

سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست

*****

در ديدگاه من -

اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود

سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود

رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -

هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -

كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.

*****

در ديدگاه من -

درياست آسمان و ندارد كرانه اي

جز بي نشانگي -

از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي

گفتم شبي به خويش:

اين آسمان پير -

بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -

دنبال ناخداست

پس ناخدا كجاست؟

در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:

درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست

*******************************************************

دیوانگی

 

يارب مرا ياري بده تا خوب آزارش كنم

                             هجرش دهم زجرش دهم خوارش كنم زارش كنم

از بوسه هاي آتشين وز خنده هاي دلنشين

                               صد شعله در جانش زنم صد فتنه  در كارش كنم

در پيش چشمش ساغري، گيرم ز دست دلبري

                                 از  رشك  آزارش  دهم  وز  غصه  بيمارش كنم

بندي بپايش افكنم گويم خداوندش منم

                                چون  بنده  در  سوداي  زر،  كالاي بازارش كنم

گويد ميفزا قهر خود، گويم بكاهم مهر خود

                               گويد  كه  كمتر  كن جفا، گويم كه بسيارش كنم

هر شامگه در خانه اي، چابكتر از پروانه اي

                                 رقصم  بر  بيگانه اي،  وز  خويش  بيزارش كنم

چون بينم آن شيداي من، فارغ شد از سوداي من

                                 منزل  كنم  در  كوي  او باشد  كه ديدارش كنم

گيسوي خود افشان كنم، جادوي خود گريان كنم

                                 با  گونه  گون  سوگندها  بار  دگر  يارش  كنم 

چون يار شد بار دگر كوشم به آزار دگر

                                   تا  اين  دل  ديوانه  را  راضي  ز  آزارش  كنم

                  

بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم ٬

در بر گیرنده مخاطرات بزرگ است.

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 

هر جا نازیست بدنبالش نیازیست.

زیرا تا نازی نباشد نیازی نیست و تا نیازی نباشد بازار ناز گرم نمی شود بهر حال نازنینان را برای ناز آفریده اند و عشاق را برای نیاز.

 

نازنینا ما بناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن...با ما چرا؟

نیایش

خدایا اگر اراده کنی که ما را بیامرزی

این آمرزش نتیجه فضل توست و اگر خواست

تو کیفر دادن ما باشد این کیفر هم از عدالت توست

بر ما منت گذار و در کار بخشش خود سخت مگیر

از گناهمان در گذر و ما را از عذاب خود رهایی ده که ما را طاقت عدل تو نیست

و بی بخشایش تو هیچ تو هیچ یک از ما را امید نجات نباشد

 

خدایا آن دم که از شیطان فرمانبری کردیم و از تو نافرمانی

شیطان به شادی پرداخت

و اینک که ما او را برای خاطر تو رها کرده ایم

وبه سوی تو آمده ایم

دیگر به گناه کردن ما شادش مکن

 

کاش

ای کاش ...........

می فهمید که دوستش دارم .

ای کاش  میگفت که ازم متنفره .

ای کاش  برای دلخوشی من  بهم دروغ نمی گفت.

ای کاش منم  میفهمیدم چرا دوستش دارم .

ای کاش ازم دلیلی برای دوست داشتنش نمی خواست.

ای کاش منم به دوست داشتنم  ایمان نداشتم .

شاید اگه دوست داشتن اون  از روی هوس بود میشد فراموشش کرد .

ولی به خود دوست داشتن قسم که  اونو فقط بخاطر خودش دوست

دارم و بس .

از روزی میترسم  که بهم بگه  که هیچ جایی تو قلبش ندارم .

کاش اگه یه روز تصمیم گرفت که بگه اون روز دیگه من نباشم .

تقدیم به تو که بهترینی

پس :

می روم

می روم خسته و افسرده و زار


سوی منزلگه ویرانه خویش


به خدا می برم از شهر شما


دل شوریده و دیوانه خویش


می برم تا که در آن نقطه دور


شستشویش دهم از رنگ نگاه


شستشویش دهم از لکه عشق


زین همه خواهش بیجا و تباه


 
می برم تا ز تو دورش سازم


ز تو ای جلوه امید حال


می برم زنده بگورش سازم


تا از این پس نکند باد وصال


 
ناله می لرزد


می رقصد اشک


آه بگذار که بگریزم من


از تو ای چشمه جوشان گناه


شاید آن به که بپرهیزم من


بخدا غنچه شادی بودم


دست عشق آمد و از شاخم چید


شعله آه شدم صد افسوس


که لبم باز بر آن لب نرسید


عاقبت بند سفر پایم بست


می روم خنده به لب ‚ خوینن دل


می روم از دل من دست بدار


ای امید عبث بی حاصل

  

mt.hamtaraneh.com

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم


 چگونه دل اسیرت شد


 قسم به شب نمی دانم


 تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی


 و من در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم


 تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان


 و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم


 تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف


 و من در آرزوی قطره های پاك بارانم


 نمی دانم چه باید كرد با این روح آشفته


 به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم


تو دنیای منی بی انتها و ساكت و سرشار


و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
 
love.jpg
 

غروب پاییزه

دلم غم انگیزه

چشم فلک نمنم

اشکاشو میریزه

 

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

 

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری ، به همان منظر دور

 

به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش

 

می توان یک شَبه پی برد به دلدادگیش

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سبزی او

 

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

 

آی ای بی رنگ تر از آینه ، یک لحظه بایست

 

راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

 

عاشقی جرم قشنگی است به انکارمپوش 

 

 

تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم

 

مهربانی

 مهربانی که به کلام در آید ، پدید آورنده اطمینان خواهد بود.

مهربانی که به اندیشه در آید پدید آورنده ژرف نگری خواهد بود.

مهربانی که به دیگران بخشیده شود پدید آورنده عشق خواهد بود.
 

 

اینا هدیه من به اونیکه  خیلی دوسش دارم

به سرخی این سیب قسم که دوستت دارم

به خدا قسم که اندازه خودش دوست دارم

 

 

و امیدم همه اینست که باور بکنی

 

 

X

 

چه زیباست

 
چه زیباست.....

چه زيباست به خدا توكل كردن

 

چه زيباست به ارزش هاي خدايي ملتزم ماندن

 

چه زيباست فقط با خدا ماندن و از همه عالم بريدن

 

چه زيباست فقط و فقط به خدا انديشيدن و به سوي خدا رفتن

 

خداوند بزرگ می فرماید:

 

اگر آنان که از من روی گرداندند،می دانستند که من چگونه مشتاق آنها هستم،

و در انتظار توبه و بازگشت آنانم،

از شوق جان می سپردند و بند های بدنشان از هم گسیخته می شد.

 

پس خدا جون...

اگه ما گلی باشیم که تو ما رو  افریدی...

 نذار غافل بشیم...

 خودت ما رو  بین پاکی ها و سپیدی ها حفظ کن...

 

                                   ** خدا جون دوست داریم**

                                              خیلی خدایی

 

 

صحبتی با خدا

 

 

در رؤیا هایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم . خدا پرسید : پس تو می خواهی با خدا گفتگو کنی . من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید ، خدا خندید و گفت :

وقت من بینهایت است

پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ، خدا پاسخ داد کودکیشان

اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که باز کودک شوند . اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند اینکه با اضطراب به آیند می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند

بنابراین

نه در حال زندگی می کنند ، نه در آینده  

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند .

دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم : به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند

گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان ، دوست داشته باشند

 

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم

اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد

بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند ، بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم، آیا چیزدیگری هست که دوست  دارید به فرزندانتان بگویید

خداوند لبخند زد و گفت :

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ، همیشه

 

گلبرگ مغرور

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی/ ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم
 

عالم عاشق ومعشوق صفایی دارد

 

عمر فانی است ولی عشق بقایی دارد

 

پیش عشاق به جز صحبت معشوق مکن

 

هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

 

در گرفتاری ایام ز کس چاره مجوی

 

هر کسی در همه احوال خدایی دارد

 

تا توانی گره از مشکل مردم بگشای

 

که گشودن گره خلق صفایی دارد

 

بی ریا باش که محبوب خلایق باشی

 

نیست محبوب هر آنکس که ریایی دارد

 
 

چشم تو

چه خوبه كه ما آدما گاهي هم نيمه پر ليوان رو ببينيم

ميدونيد چرا ؟

اگه يه كم فكر كنيد و بدون دخالت احساسات زود گذرنيمه پر ليوان رو ببينيم

مطمئن باشيد كه خودمون هم از طرز فكر ونگاهمون شرمنده مي شيم

چرا هميشه چيزهايي رو كه خواستيم و نرسيديم رو مي بينيم

يه بار هم كه شده بياييد به چيزهايي كه داريم و نخواستيم بفهميم فكر

كنيم

چند تا شو بشمارم ؟

اول از همه دلهايي كه دوستمون دارن و ما نفهميديم

دوم همين چشم كه باهاش مي بينيم ولي هيچوقت نخواستيم با اون خوبيها رو

ببينيم و فقط زشتيهاي اطرافيانمون رو باهاش ديديم

سوم همين دلي كه مي تپه ولي متاسفانه هميشه براي اونايي تپيده كه ارزشش

رو نداشتن و ندارن

چهارم همين دستا با ده تا انگشتاش كه متاسفانه تا حالا دست ناتواني رو نگرفته

پنجم همين پاها كه متاسفانه تا حالا ما رو به سمت وسوي درستي نبرده يعني ما

نخواستيم كه ببره

ديگه نمي گم چون براي شرمنده شدن همين كافيه

پس بياييد كاري كنيم كه ميزان شرمندگيمون رو كمتر كنيم

 

 

 

ارزو