یلدا


خورشید ِآخرین غروب خزان پشت کوه رفت
امشب شب تولد نوروز دیگری است
فرشی زبرف بر سر راهش گشوده اند
چون نوعروس کرده به بَر جامۀ سپید
تق تق .... صدای کیست؟
این وقت شب چه کسی کوبه می زند؟
بگشای در
یلداست آمده
آورده با خودش
آجیل و هندوانه و ظرفي پر از انار
انجیر وتوت خشک
در دست دیگرش
مهر وصفا و عشق ومحبت
گل امید
درگوشۀ اتاق
کرسی ست برقرار
جمعند دور آن
از کوچک و بزرگ
ديوان خواجه حافظ و مادر بزرگ وفال
پس شام چلّه کو؟........
یک قرص نان سنگک و یک کاسه آش داغ
فصل خزان سفرت بی خطر،برو
ای اولین سفیرفصل زمستان
خوش آمدی
«جاويد» باد سُنّت نيكوي اين ديار
نوروز ِبی بهار
یلدای بی قرار

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ،
ولی باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور، خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت ،جاری نگه داريم . . . .

مرده بدم ، زنده شدم ؛ گریه بدم ، خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا ، جان دلیر است مرا
زهره ی شیر است مرا ، زهرۀ تابنده شدم
گفت که : " دیوانه نئی ، لایق این خانه نئی ! "
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که : " سرمست نئی ، رو که ازین دست نئی ! "
رفتم و سرمست شدم در طرب آکنده شدم
گفت که : " تو کشته نئی ، در طرب آغشته نئی ! "
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
...
گفت که : " تو شمع شدی ، قبله ی این جمع شدی ! "
جمع نیم ! شمع نیم ! دود پراکنده شدم ...
گفت که : " شیخی و سری ، پیشرو و راهبری ! "
شیخ نیم ! پیش نیم ! امر تورا بنده شدم ...
گفت که : " با بال و پری ، من پر و بالت ندهم . "
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
...
چشمهء خورشید توئی ، سایه گه بید منم
چونکه زدی بر سر من ، پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم
...
از توام ای شهره قمر ، در من و بر خود بنگر
کز اثر خندهء تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان ، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان
فرخ و فرخنده شدم .



















































معبودا :